January 25, 2010::دوشنبه 5 بهمن 88

دل نوشت

فکر نمی‌کردم قدم گذاشتن به کتابفروشی محبوب‌ام (بعد از چندین و چند ماه) و استشمام بوی پیپپ فروشنده مهربانش و لمس چهل دقیقه‌ای برگه های تانخورده‌ی کتاب‌ها، بتونه دوباره باعث زنده شدن یک بهانه‌ی کوچک خوشبختی بشه.

January 5, 2010::سه شنبه 15 دی 88

هیچانه



دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
:
نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
.


پ.ن: نه‌ این‌که حرف برای گفتن و نوشتن نیست، نه این‌که سکوت دو ماهِ نشانه‌ی رضایت و دلخوشی بوده، نه. فقط دلم عجیب گرفته...

 ۲: امروز زادروز فروغ فرخزاد است. به رسم معمول باید شعری، نوشته‌ای، چیزی به ‌یادش می‌گذاشتم، ولی ترنم موزون این* حزن و هجوم خالی اطراف راهم زده‌است.

* افسوس، از آلبوم "شرق اندوه"، اثر "کیوان ساکت"، لینک دانلود از اینجا

November 8, 2009::یکشنبه 17 آبان 88

واقعه

و  بترس از آن روز که ناگاه صدایی در وجودت فریاد می‌زند:
 " اوهوی! چرا نمی‌نویسی؟"
و تو خجل و درمانده می‌مانی!

 کتاب نامقدس وبلاگ‌نویسی - سوره واقعه - آیه یک

 

August 25, 2009::سه شنبه 3 شهریور 88

شعبده‌ي یک محاکمه

همه‌ی تماشاچی‌ها روی صندلی‌های خودشان نشسته بودند، سالن تاریک بود، تنها نورافکنی صحنه‌ی نمایش را روشن نگاه داشته بود، شعبده‌باز روی صحنه آمد، کسی برایش کف نزد، شعبده‌باز عصبانی شد، دستمال قرمزش را روی کلاهش انداخت و چندبار آن را تکان داد، کبوتر سپیدی از کلاهش بیرون نیامد، کلاغ سفیدی از کلاهش بیرون پرید و بق بقو کنان در سالن چرخی زد، کسی برای شعبده‌باز کف نزد، کسی از میان جمعیت فریاد زد: این نمایش دروغ است...

August 16, 2009::یکشنبه 25 مرداد 88

اعتراف

من اعتراف می‌کنم که در برپایی انقلاب مخملی شکست خورده‌ایم، چراکه اگر روش برپایی یک انقلاب مخملی را می‌دانستیم، حتمن از قبل به استراتژی‌های مقابله با شکست هم فکر می‌کردیم تا کارمان به دادگاه و اعتراف‌گیری نکشد!

July 30, 2009::پنجشنبه 8 مرداد 88

این روزها، اینگونه ام ببین

مرداد سی سال پیش
«وقتی سنگ‌فرش‌ها غرق خون است و از همه طرف صدای گلوله می‌آید، کدام ابلهی می‌نشیند با ماه راز و نیاز بکند؟ و اگر کرد، کدام کس می‌ایستد برایش کف بزند؟»

احمد شاملو، دیدار با جاودانه مرد، امید ایران، مرداد  ۱۳۵۸

به همین دلیلی که "احمد شاملو" در سی سال پیش نوشته، به خاطر آن دسته از دوستانم که هر بار به بهانه‌ایی در خیابان‌های تهران با سکوت و با فریاد، صدای اعتراض ایران می‌شوند، به خاطر معصومیت و مظلومیت پسران و دخترانی که  در آخرین نگاهشان به این جهان آزادی را طلب می‌کردند و به هزار و یک دلیل دیگر که شاید در چند ماه آینده مایه‌ی حسرت فرصت‌های از دست رفته‌ی امروز شوند، جریان زندگی من حدود چهل روز است که با دگمه‌ی پاز متوقف شده، کتاب نخوانده، فیلم ندیده، نمایشگاه نرفته، مقاله ننوشته شده، زیاد است. برگشت به زندگی چهل روز پیش سخت است و تا اطلاع ثانوی ناممکن، کتاب‌ها و فیلم‌های قرضی از دوستان بدون خش و تا در اسرع وقت بازپس داده خواهد شد، گرد و غباری از رویشان گرفته شود، عودت داده خواهد شد.
با تشکر از صبوری‌تان.

July 21, 2009::سه شنبه 30 تیر 88

درباره...

سه روز تعطيل است و چند خانواده جوان براي تفريح راهي شمال اند. آنها دانشجويان سابق دانشكده حقوق هستند. سپيده و همسرش امير يك دختر خردسال دارند. شهره و همسرش با دو فرزند خردسال شان هستند كه يكي از آنها آرش است. نازي و منوچهر نيز تازه ازدواج كرده اند. احمد نيز كه سالها در آلمان اقامت داشته و به تازگي از همسر آلماني اش جدا شده همراه آنهاست؛ به اضافه دختري به نام الي كه به دعوت سپيده همسفر اين گروه شده است. الي مربي مهد كودك دختر سپيده است و قصد سپيده از اين دعوت، آشنا كردن او با احمد به نيت ازدواج احتمالي آنهاست. آنها به ويلايي مي رسند كه سپيده از تهران رزرو كرده اما زن روستايي متولي آنجا مي گويد كه فقط يك شب مي توانند در ويلا بمانند، چون صاحب ويلا خواهد آمد و اين را پيشاپيش به سپيده نيز گفته بوده اما سپيده راستش را به جمع نگفته تا سفر به هم نخورد. در نهايت پيرزن ويلايي نيمه متروك را در ساحل در اختيار آنان مي گذارد كه فاقد بسياري امكانات از جمله تلفن است و به دليل آنتن ندادن موبايل آنها مجبورند چند بار براي تماس تلفني به خانه همان زن روستايي بروند. سپيده به دروغ به آن زن مي گويد كه احمد و الي تازه ازدواج كرده اند و به ماه عسل آمده اند. سرانجام و به اجبار، آنان با سرخوشي همان ويلا را آماده اقامت چند روزه شان مي كنند. الي هم به رغم حضور در ميان جمع،‌كم حرف تر است و در عين حال شاهد نگاه عاطفي احمد به او هستيم و الي هم بي ميل نيست. الي در تماس با مادر بيمار و پيرش در تهران اصرار دارد كه كسي نفهمد او به شمال آمده و قول مي دهد كه فردا برگردد. ضمن اينكه به مادرش هم مي گويد با همكارانش است. صبح فردا، الي قصد بازگشت به تهران را دارد اما...*

معنی کردن عبارت "درباره الی..." کار ساده‌ای نیست، حتی بعد از تماشای فیلم هم تو نمی‌توانی بگویی"الی" که بود یا حتی "الی" مخفف چه اسمی ست.
 "درباره الی" برش کوتاهی از زندگی مدرن ایرانی و به تصویر کشیدن جدل و کشمکش بین دروغ، مصلحت  اندیشی و صداقت است. اتفاقات و ماجراهای داستان، جذر و مدی از هیجان، نگرانی، اضطراب، شادی و غم را مقابل چشمان بیننده نمایان می‌کند که هرآن ساحل آرامش خاطر بیننده را  متلاطم می‌کند، مانند دریای توفانی و گاه آرام سکانس های فیلم که در ابتدا ساحلش آرام بخش  بازیگران داستان بود و در انتها در نظر بازیگران فیلم به پست زمینی بلعنده بدل شده بود...
...........................................................................................................................
نمی‌دانم به خاطر حال و هوای این روزها  بود یا نه، اما شخصیت‌های داستان فیلم و قصه‌ی آن  در هر لحظه، اتفاقات اخیر پس از انتخابات و مناظره‌های تلویزیونی نامزدهای انتخاباتی را در ذهن من زنده می کرد، مخصوصن سکانس آخر که  بازیگران قصه بعد از تمام شدن (درظاهر)  شک  و فاجعه‌ی وارد شده، سعی در یه فراموشی سپردن حادثه و برگشتن به  روال عادی زندگی قبل از حادثه را داشتند. (بیرون کشیدن اتومبیل از گودال کنار ساحل)
به راستی همیشه یک پایان تلخ بهتر از یک تلخ بی پایان است؟

* پ.ن۱: منبع از اینجا
پ.ن۲: حوصله‌ی نویسش نیست!