January 7, 2009::چهارشنبه 18 دی 87

در ستایش مرگ و زندگی

"وقتی برای انجام کوچک ترین کارها محتاج دیگران می شوی، یاد می گیری که با لبخند زدن گریه کنی."

فیلم دریای درون داستان ساده و در عین حال قابل تاملی‌ست که با بی‌تفاوتی نمیشه از کنارش رد شد، داستان فیلم بر اساس زندگی واقعی رامون سم پدرو است که در جوانی دچار معلولیت شد و 28 سال تلاش کرد تا به دیگران بفهماند"  زندگی یک حق است و نه یک اجبار".

فیلم برنده اسکار بهترین فیلم خارجی اسکار سال 2004، بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب سال 2004 و برنده بیش از 50 جایزه بین المللی است.

* چندی پیش خواندن این نوشته‌ی آژند برایم بسیار جالب بود، فکر می‌کنم بی ارتباط با داستان این فیلم هم نباشد.

January 2, 2009::جمعه 13 دی 87

بازگشت

ـ پدر باید باز می‌گشت؟ برای پاسخ دادن به این سوال در انتهای فیلم درمی‌مانی و شک می‌کنی که این بازگشت دیر، تلخ بود یا نه؟

ـ منظره‌های زیبا به همراه سکوت و موسیقی کوتاه ولی دلنشین فیلم، نما‌ی زیبای دیگری‌ست از این فیلم.

December 29, 2008::دوشنبه 9 دی 87

فصل آخر

دیروز،
زنی با تو بود، رقصنده‌ی آواز تو.
:
امروز، زنی بی‌توست.
من،
رقصنده‌ی دردم.

دی‌ماه ۱۳۸۵ 

December 27, 2008::شنبه 7 دی 87

واگویه۱۰

"وحشت نوشتن می تواند همسنگ وحشت ننوشتن تحمل ناپذیر باشد"

قلم در دست نمی‌چرخد، فکر در هوا پرسه می‌زند، خیال به ناکجا می‌رود و بحر می‌پزد و هیهات... مگر می‌شود ننوشت؟ وقت ِ وقت است برای نوشتن، بگذار اسمش را بگذارند «سانتی‌مانتالیسم» یا هر اسم دیگری که معنای نازک‌دلی و ضعف بدهد...می‌نویسم، از جهانی که حالا کمتر دوستش دارم، هروقت، همین ساعت،  به وقت دلتنگی.

December 26, 2008::جمعه 6 دی 87

وقتی از عشق حرف می‌زنیم

" اما همه‌ی این اندیشه‌ها بیش از چندثانیه نپایید، همان قدر که دستش را روی قلبش بگذارد، نفسی تازه کند و به کتمان عذابی که می‌کشید لبخندی به لب آورد. می‌خواست از جزئیات سوال کند. زیرا حسادتش برای چشاندن سخت ترین دردی که «سوان»  تا آن زمان به خود دیده بود، دست به کاری شده بود که ابدا هیچ دشمنی نمی کرد، شکنجه‌ی سخت و نابود کننده‌ای که هر لحظه غیرقابل تحمل تر از پیش می شد. به «اودت» گفت:
- عزیزم، قول می دهم این سوال آخر باشد، بگو ببینم با کسی بودی که من می شناسم؟!  ..

- نه، قسم می خورم که نه .. وانگهی فکر می‌کنم کمی هم اغراق کردم، کارمان به آنجا ها هم که تو خیال می‌کنی نکشید ..

«سوان» لبخندی زد و باز پرسید:
- مهم نیست. گذشته، گذشته است اما .. حیف که نمی‌توانی اسمش را به من بگویی. اگر می‌توانستم آدمش را پیش خودم مجسم کنم، دیگر بعد ازین فکرش را هم نمی‌کردم. این را برای خودت می گویم،‌ چون اینطوری دیگر دردسرت نمی‌دهم. وقتی آدم چیزی را مجسم می‌کند، چقدر راحت می‌شود! .. چیزها وقتی دردناک می شود که آدم نتواند حتی تصورش را هم بکند .. اما تا همینجا هم خیلی مدارا کرده ای و نمی‌خواهم خسته‌ات کنم. از ته دل به خاطر همه‌ی خوبی‌هایی که به من کرده ای سپاسگزارم. دیگر حرفش را نمی‌زنیم. قول می‌دهم. اما لطفا. لطفا همین یک کلمه را بگو : چند شب پیش بود؟ ..

- داری مرا می‌کشی. مال خیلی وقت پیش بود! دیگر اصلا فکرش را هم نمی‌کردم، اما تو می‌خواهی به هرترتیبی که شده مرا دوباره به این فکر بیاندازی. یادت باشد که خودت خواستی! { این را با بلاهت و حماقت عجیبی گفت! }

- نه عزیزم، فقط می‌خواستم بدانم بعد از آنی است که همدیگر را می‌شناسیم یا نه. خیلی طبیعی است خوب. نیست؟. ببینم،‌ در همینجا بود؟ نمی‌توانی بگویی چه شبی بود که من بیاد بیاورم خودم آن شب چه می کردم؟ .. می‌فهمی که ممکن نیست نتوانی همچون حادثه ای را به خاطر نیاوری ... فقط می خواهم بدانم، کی و کجا؟ .. می دانی آدم شبی که معشوقش با دیگری است معمولا کارهای ساده ای می‌کند. مثلا توی فروشگاه خرید می‌کند، ساعتش را می‌دهد تعمیر کند یا آرایش موهایش را عوض می‌کند. هیچ کس شب خیانت معشوقش به او کار مهمی نمی‌کند ..."

"در جست و جوی زمان از دست رفته"، مارسل پروست

December 8, 2008::دوشنبه 18 آذر 87

می‌نویسم چون...

یک بعداز‌ ظهر غمگین و خسته‌ی پاییزی بود، یادم نیست عددش را، ولی می‌دانم که ماهش آذر بود، روزی شبیه همین روزها. کسی گفت:« بنویس، نوشتن برایت خوب است!»
 آن روز به این حرف خندیدم، باورم نمی‌شد نوشتن هم می‌تواند دوای، درد باشد! نوشتم، تلخ، غمگین و گاهی هم شاد.
یکی می‌گفت: « آدمهای تمام فیلم‌ها تنها هستند، اما کارگردان فیلم از همه تنهاتر است.» 

 من فکر می‌کنم همه‌ی آنهایی که می‌نویسند، شعر می‌گویند یا نت‌های موسیقی را پشت سر هم ردیف می‌کنند هم، حکم همان کارگردان را دارند، همه تنهاترند!
بعداز ظهر  یکی از همین روزها،  نوشتنم در یک صفحه‌ی اینترنتی ۵ ساله می‌شود، می‌نویسم چون فهمیده‌ام که نوشتن برایم خوب است!

November 30, 2008::یکشنبه 10 آذر 87

واگویه ۹

چند ماه پیش به حکم،  آب دریا را اگر نتوان کشید... هم به قدر تشنگی باید چشید و به هزار و یک دلیل شخصی و غیرشخصی، صدای امواج دریا را به طور مستقیم در تلفن همراه ضبط و ذخیره کردم! امروز هم به دنبال یافتن خانه‌ایی با ناودان فلزی بودم که صدای باران را از ناودان‌اش ضبط کنم! لعنت به این آسمان وقتی خانه‌ات روی آسمان است!