خیلی دور٬ خیلی نزدیک...
:
اما٬ من که به سفر نرفتهام٬ پس چرا دورم٬ از هر چه اینجاست و نزدیکترم به هر چه آنجاست؟!
« June 2007 | صفحهی اصلی | August 2007 »
از تمام این سریالهای تلویزیونی در حال پخش٬ تنها مجموعه ي مدار صفر درجه که دوشنبه شبها از شبکه یک پخش میشود را کم و بیش پیگیری میکنم ( آن هم بیشتر به خاطر موسیقی و ترانهی آخر سریال!) امشب متوجه شدم ٬ شعر زیبای پل الوار به نام « تو را دوست دارم» به صورت مضحکی در این مجموعه تغییر یافته و خوانده میشود!
کافیست در شعر پایین عبارت « همهی کسانی... » را جایگزین « به جای
همهی زنانی...» کنید!
تو را به جای
همهی زنانی که نمیشناختم
دوست میدارم
تو را به جای
همهی روزگارانی که نمیزیستهام
دوست میدارم
برای خاطر
عطر گسترهی بیکران
و برای خاطر
عطر نان گرم
برای خاطر
برفی که آب میشود
برای نخستین گل
برای خاطر
جانداران پاکی که
آدمی نمیرماندشان
تو را برای دوستداشتن
دوست میدارم
تو را به جای
همهی زنانی که دوست نمیدارم
دوست میدارم
جز تو
که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود
خویشتن را بس اندک میبینیم
بی تو
جز گسترهای بیکرانه نمیبینیم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینهی خویش
گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را
لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که
لغت به لغت از یادش میبرند
تو را دوست میدارم
برای خاطر فرزانهگیاَت
که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همهی آن چیزها
که جز وهمی نیست
دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی
که بازش نمیدارم
تو میپنداری که شکی
به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم
پل الوار
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
:
پ.ن: کم که نه٬ هر روز کم کم میخوریم!
آدمهای درون تلویزیون ساکن نایستاده اند٬ گاهی نیمهی راست بدنشان پیچ میخورد٬ گاهی نیمهی چپ... صدای بلندی مدام میخواند dance for live و آدمهای درون قاب تلویزیون پیچ و تاب بدنشان بیشتر میشود٬ بیشتر و بیشتر...
من اما ایستادهام٬ ساکن و ساکت. شاید صدای موسیقی زندگی را نمیشنوم٬ شاید هم ریتم موسیقی زندگی٬ من را به رقص نمیآورد...
باید رقص کردن بیاموزم٬ با هر ریتمی از این ساز صد زنگ و گاه بد آهنگ زندگی...
آمده بودی٬
مثل رویای دم صبح٬
شیرین٬
کوتاه٬
آرام٬
سهم من رویاست
مرا از خواب بیدار نکنید...