یا جام باده یا قصه کوتاه...
به مثل آن طفلی که برگهی سپید پیش آموزگار برد و گفت: " در صفحهی نقاشیام برف باریده، چیزی دیده نمیشود!" شما هم انگار کنید، اینجا هم برف باریده و چیزی دیده نمیشود!
تا کدام آفتاب یخ قلم و فکر باز کند...
تا کدام آفتاب یخ قلم و فکر باز کند...
نظرها
شاید خودش هم نمیداند یا شاید هم توانسته درونش کسی را بمیراند.بارها برایش پیغام گذاشتم.و ماههاست به بلاگ اسکای میروم به این امید که مشکلش حل شده باشه و دباره نوشته هایش را بخوانم.اما ازش خبری نبود و این اواخر حس بدی سراغم اومده بود که نکنه مرده چون از اون تیپ آدمهایی نبود که در مقام جواب برنیاد.وقتی همه چیز از یک سوءتفاهم شروع میشه و فاصله ای بین تو و اون و تنهایی تو و اون آغاز میشه شاید من هنوز بلد نشدم برای خودم جا بیندازم که زنان دنیایی دارند که باید از راه همون دنیا با هاشون حرف بزنی و رفتار کنی.شاید میتونستم با هزاران زن ارتباط برقرار کنم اما نهایتا چه چیزی برای تک تک اونها باقی میموند؟من چگونه میتوانستم برایشان مفید باشم؟سوالهایی که همیشه با من بوده و من رو از دنیای لطیف زنان بدور نگه داشته.بدنبالش در گوگل بسیار گشتم و همه واژه ها رو جستجو کردم تا...خانه چهارمش مثل خانه های دیگرش دوست داشتنی است و سعی کرده خودش رو به ملکوت نزدیک کند.نمیدانم بخشودگی چقدر سخته.نمیدانم سال 84 رو یادش میاید که وبلاگم رو آهنگ گذاری کرد نمیدانم با وبلاگم دباره می آید و ببیند چه سکوتی پیدا کرده وبلاگم.مهم نیست.مهم این بود که باز کلماتش رو پیدا کردم.و باز شعرهایش را میخوانم و باز تحلیل فیلمهاش رو.و باز حوض نقاشی هایش رو .
.....................................
من گم نشده بودم... از اینکه دنبال نوشته هام گشتی خوشحالم البته این احساس خوشحالی برای هرکسی که می نویسه وجود داره.
فقط خواهش می کنم در کامنت پیام خصوصی نوشته نشه تا من هم مجبور به جرح و تعدیلش نشم..
به مثل همیشه، شاد زی!
Posted by: بوف کور | September 28, 2007 12:05 PM
تا کدام آفتاب یخ قلم و فکر باز کند ...
خیلی قشنگ بود ... مثل همیشه ...
Posted by: danial | September 28, 2007 10:48 PM
کامنت قبليم ثبت شد ؟؟؟؟
Posted by: danial | September 28, 2007 10:50 PM
برفشم قشنگه البته بستگی داره کی خواننده باشه ها;)
Posted by: یاس | September 29, 2007 9:17 PM
زيبا بود!
Posted by: sabra | September 30, 2007 7:05 PM
پاييز برگ ريز گريزان زماه و سال است
در حسرت سپيدي و پاكي برف نموني. حالا كو تا زمستون
Posted by: پندار | September 30, 2007 8:59 PM
دلم تنگ زمستان است.
Posted by: nima | September 30, 2007 10:43 PM
به قول شاعر : ای ول ...
Posted by: danial | October 2, 2007 5:06 PM
شاملو يادش بخير !
...
نه اين برف را سر باز ايستادن نيست ...
بهتر بود مي نوشتي : آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد ...!
Posted by: وبلاگ آرتوميس | October 2, 2007 6:32 PM
سلام
یخبندان قلم فقط باآفناب دل و عقل باز میشود.دلت آفتابی و فرمانروای جانت فروزان باد.
Posted by: hossein | October 4, 2007 6:39 PM
بنویس رفیق...
به بودن و نوشتنت دلخوشم
Posted by: وبلاگ آرتومیس | October 8, 2007 1:57 AM
آپ کردن وبلاگ خیلی چیز خوبیه!!!
Posted by: sabra | October 9, 2007 11:46 AM
درود بر نرگس
ممنونم که به یادم بودی. می بینم که داری تعطیل یا نیمه- تعطیلش می کنی. من هم خیلی کمتر از گذشته به اینترنت وصل می شم.
راستی فیلتر شکن پیدا کردی که تونستی وبلاگمو ببینی یا فیلترش برداشته شده؟
پیروز باشی
Posted by: نيما | October 10, 2007 9:37 PM
وصف الحال بود ؟ ای بابا من دلم برای سرخپوست ها سوخته بود ...
Posted by: danial | October 11, 2007 4:21 PM
چرا اینجا آپ نمیییییییییییییشششششششششه؟؟؟؟؟؟؟
Posted by: sabra | October 15, 2007 4:40 PM
چرا نمی نویسی رفیق؟
چند روزیه که منم هوس نوشتن کردم اما
جلوی خودم وایسادم تا فعلا وبلاگم رو به روز نکنم.
راستش رو بخوای حسش هم نیست
اما تو که به خوبی و نازی می نویسی ... تو که انقدر گلی باید بنویسی
Posted by: وبلاگ آرتومیس | October 16, 2007 10:39 AM
alo, kasi khoone nist?
Posted by: mardi... | October 17, 2007 12:59 AM
کی این برفها آب میشه به سلامتی؟
Posted by: فراسوی نیک و بد | October 17, 2007 11:44 PM