« پادشاه فصلها پاییز! | صفحه‌ی اصلی | زاد روز! »

September 26, 2007::چهارشنبه 4 مهر 86

یا جام باده یا قصه کوتاه...

به مثل آن طفلی که برگه‌ی سپید پیش آموزگار برد و گفت: " در صفحه‌ی نقاشی‌ام برف باریده، چیزی دیده نمی‌شود!" شما هم انگار کنید، اینجا هم برف باریده و چیزی دیده نمی‌شود!
تا کدام آفتاب یخ قلم و فکر باز کند...

مطالب مرتبط

اهل آبادی در خواب...

هیچ...

نکند اندوهی برسد از سر کوه...

خیلی دور٬ خیلی نزدیک...

بدون شرح!

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/2623

نظرها

شاید خودش هم نمیداند یا شاید هم توانسته درونش کسی را بمیراند.بارها برایش پیغام گذاشتم.و ماههاست به بلاگ اسکای میروم به این امید که مشکلش حل شده باشه و دباره نوشته هایش را بخوانم.اما ازش خبری نبود و این اواخر حس بدی سراغم اومده بود که نکنه مرده چون از اون تیپ آدمهایی نبود که در مقام جواب برنیاد.وقتی همه چیز از یک سوءتفاهم شروع میشه و فاصله ای بین تو و اون و تنهایی تو و اون آغاز میشه شاید من هنوز بلد نشدم برای خودم جا بیندازم که زنان دنیایی دارند که باید از راه همون دنیا با هاشون حرف بزنی و رفتار کنی.شاید میتونستم با هزاران زن ارتباط برقرار کنم اما نهایتا چه چیزی برای تک تک اونها باقی میموند؟من چگونه میتوانستم برایشان مفید باشم؟سوالهایی که همیشه با من بوده و من رو از دنیای لطیف زنان بدور نگه داشته.بدنبالش در گوگل بسیار گشتم و همه واژه ها رو جستجو کردم تا...خانه چهارمش مثل خانه های دیگرش دوست داشتنی است و سعی کرده خودش رو به ملکوت نزدیک کند.نمیدانم بخشودگی چقدر سخته.نمیدانم سال 84 رو یادش میاید که وبلاگم رو آهنگ گذاری کرد نمیدانم با وبلاگم دباره می آید و ببیند چه سکوتی پیدا کرده وبلاگم.مهم نیست.مهم این بود که باز کلماتش رو پیدا کردم.و باز شعرهایش را میخوانم و باز تحلیل فیلمهاش رو.و باز حوض نقاشی هایش رو .
.....................................
من گم نشده بودم... از اینکه دنبال نوشته هام گشتی خوشحالم البته این احساس خوشحالی برای هرکسی که می نویسه وجود داره.
فقط خواهش می کنم در کامنت پیام خصوصی نوشته نشه تا من هم مجبور به جرح و تعدیلش نشم..
به مثل همیشه، شاد زی!

تا کدام آفتاب یخ قلم و فکر باز کند ...
خیلی قشنگ بود ... مثل همیشه ...

کامنت قبليم ثبت شد ؟؟؟؟

برفشم قشنگه البته بستگی داره کی خواننده باشه ها;)

زيبا بود!

پاييز برگ ريز گريزان زماه و سال است

در حسرت سپيدي و پاكي برف نموني. حالا كو تا زمستون

دلم تنگ زمستان است.

به قول شاعر : ای ول ...

شاملو يادش بخير !
...
نه اين برف را سر باز ايستادن نيست ...

بهتر بود مي نوشتي : آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد ...!

سلام
یخبندان قلم فقط باآفناب دل و عقل باز میشود.دلت آفتابی و فرمانروای جانت فروزان باد.

بنویس رفیق...
به بودن و نوشتنت دلخوشم

آپ کردن وبلاگ خیلی چیز خوبیه!!!

درود بر نرگس

ممنونم که به یادم بودی. می بینم که داری تعطیل یا نیمه- تعطیلش می کنی. من هم خیلی کمتر از گذشته به اینترنت وصل می شم.
راستی فیلتر شکن پیدا کردی که تونستی وبلاگمو ببینی یا فیلترش برداشته شده؟

پیروز باشی

وصف الحال بود ؟ ای بابا من دلم برای سرخپوست ها سوخته بود ...

چرا اینجا آپ نمیییییییییییییشششششششششه؟؟؟؟؟؟؟

چرا نمی نویسی رفیق؟
چند روزیه که منم هوس نوشتن کردم اما
جلوی خودم وایسادم تا فعلا وبلاگم رو به روز نکنم.
راستش رو بخوای حسش هم نیست
اما تو که به خوبی و نازی می نویسی ... تو که انقدر گلی باید بنویسی

alo, kasi khoone nist?

کی این برفها آب میشه به سلامتی؟

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Powered by
Movable Type 3.31