« زاد روز! | صفحه‌ی اصلی | بازنده! »

October 24, 2007::چهارشنبه 2 آبان 86

نکند اندوهی برسد از سر کوه...

و هنوز هم نمی دانم این چه ناخوشی* و از کدام ناحیه‌ی جان است که گهگاه از اوج سرخوشی به قعر دلتنگی روانه‌ام می کند...

* تعبیر بهتری برای این حالت پیدا نکردم.

مطالب مرتبط

اهل آبادی در خواب...

هیچ...

یا جام باده یا قصه کوتاه...

خیلی دور٬ خیلی نزدیک...

بدون شرح!

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/2677

نظرها

پس اينها همه اسمش زندگي است !دلتنگي ها، دلخوشي ها ،ثانيه ها دقيقه ها .
ما زنده ايم چون بيداريم ،ما زنده ايم چون مي خوابيم ،و رستگار و سعادتمنديم زيرا هنوز بر گستر ويرانه هاي وجودمان پانشيني براي گنجشك عشق گذاشته ايم !
(حسين پناهي)

واقعا نوشته ت میخ کوبم کرد
سرخوشی، دلتنگی ، جان!

...
فکر کنم دلیلش رو بدونم:
علت عاشق ز علت ها جداست .

« درد انسان متعالی دو چیز است، تنهایی و عشق!» دوست من انسان در اوج کمال هم تنهاست و هم عاشق.
مواظب خودتون باشید.

چرا؟چثدر التماس.چثدر خواهش؟خواهش میکنم.

چرا؟چقدر خواهش؟چقدر التماس؟شاید نیازمندتر از اون باشم که به ذهنتون رسید باشه

موقتیه
دو سه روز دیگه بهتر میشی

What a lovely surprise to finally discover how unlonely being alone can be

دوست دارم تعبیر حالتو بگم:تو شیدا شدی دوست من
میخوام لینکت کنم
اجازه میدی؟

بچه ها رو راه نمی دن :)

بچه ها رو راه نمی دن :)

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Powered by
Movable Type 3.31