بازنده!
ثانیههای با هم بودن
حریف لحظههای دلتنگی
نمیشوند.
:
حریف همیشه،
یک گام
جلوتر است!
« October 2007 | صفحهی اصلی | December 2007 »
ثانیههای با هم بودن
حریف لحظههای دلتنگی
نمیشوند.
:
حریف همیشه،
یک گام
جلوتر است!
چندی پیش به لطف دوستی فرصتی پیش آمد تا مجموعه روزگفتارهای " آرش نراقی " را بشنوم ، هنوز تمامی مباحث ارائه شده را به طور کامل بررسی نکرده ام، در این مجموعه مبحث روابط انسانی و به عبارت جناب نراقی " روابط محرمیت آمیز" بیش از سایر مباحث ارائه شده مورد توجه من قرار گرفت، آنچه در ذیل می آید (با اندکی جرح و تعدیل) سوالات مطرح شده از طرف من و متعاقبا جواب آرش نراقی است، البته واضح است که شنیدن این مجموعه خود لطف دیگری دارد...
جناب نراقی،
با سلام و آرزوی سلامتی؛
حقیقتش تا چند وقت پیش من خواننده و شنونده صحبتهای شما و نظراتتون نبودم، تا مدتی پیش که به واسطه لطف دوست عزیزی مجموعه روزگفتارهای شما به دستم رسید، بیش از هر چیز دیگری شرح وصف الحال های شما و به تعبیر من واگویه های شما به دلم نشست و پنهان نمی کنم که این حزن نشسته برگفتارتان بهتر از هر واژه ایی من را تحت تاثیر قرار داد، شرح حالتی که به گمانم همه ی ما انسان ها در زندگی تجربه اش کرده ایم، تفاوت در کم و بیش است.
همین احساس مشترک که شما به گفتار درآورده اید زمینه ساز تفکر و تامل بیشتر من در احوالات خودم شد و به تبع پرسش هایی هم در ذهنم شکل گرفت، که گمان کردم با در میان گذاشتنش با شما شاید افق جدیدی به رویم باز شود، شفاف تر و البته راه گشا تر.
گفته بودید در روابط انسانی همیشه آماده ی دل کندن اید و اولین و برجسته ترین نکته در آغاز هر رابطه ایی را زوال پذیری آن می پندارید و حفظ فاصله مندی را برای پیشگیری از آن چاره ساز دانسته اید، حال من از شما سوال می کنم آیا راه بهتری نیست؟(ضمن اینکه این زوال پذیری را قبول دارم) به نظرتان همین تصور زوال پذیری خود راهی نمی شود برای غفلت در به عمق بخشیدن به هر رابطه؟
البته در جایی هم گفته بودید که این تناقض را قبول دارید، پس به نظرتان با حفظ این شرط اولیه پایه های یک رابطه محرمیت آمیز شکل می گیرد؟ اصلا شروط اصلی یک رابطه محرمیت آمیز عمیق را چه می دانید و هدف از شکل گیری یک رابطه محرمیت آمیزبه نظرتان چیست؟
شاید در نظر شما ترس از وابستگی به دیگری هم مطرح باشد، البته به گمان من این وابستگی اگر احساس تعلق روحی باشد اصلا عنوان وابستگی نمی گیرد، به نظر من همین که احساس کنی روح تو با دیگری درهم آمیخته است نه تنها نگران کننده نیست که شاید مایه شادمانی هم باشد. گفته اید تنها در روابط خانوادگی و بخصوص با مادر احساس تعلق می کنید و این نوع رابطه عاطفی فرزند و مادر به عقیده شما از رابطه ی محرمیت آمیز دو انسان جدا است، آیا به نظر شما در هیچ نوع رابطه عاطفی فرزند و والد زوال پذیری دیده نمی شود؟
یا شاید به قول "میلان کوندرا" در کتاب "شوخی" شما هم پیوند عاطفی والد و فرزند را در حکم راهنما و چراغ امید بخشی برای کسب اطمینان از راه بازگشت به ساحل می دانید اما هنوز در اینکه راه بازگشت کدام است دچار تردید هستید؟ به نظر شما راه بازگشت کدام است؟
و نکته آخر که خود من هم کم و بیش تجربه اش کرده ام دوگانگی و تردید و شناسایی مرز عشق و تنفر و محبت و خشم وبه تعبیر شما مشکل در درونی کردن موجود خارجی است، البته کتمان نمی کنم که بروز این حالت در من به شخصه زمانی ست که در رابطه دچار حالت عصبانیت و خشم می شوم و کوشش می کنم موجود درونی شده وجودم را به سطح بیاورم و با ایجاد فاصله بین خود و دیگری کمی خودم را آرام کنم! به نظر شما حل تعارضات فکری در روابط محرمیت آمیز به چه نحوی مطلوب است؟ آیا ایجاد فاصله در روابط محرمیت آمیز امر صحیحی است؟
:
:
"جوابیه" :
دوست ارجمند
سلام،
خوشحالم که آن "واگویه ها" با جان شما بیگانه نیست. من اندوهی را که در آن صدا موج می زند بعدها کشف کردم. گاهی طنین صدا بیش از واژگان از روح ما پرده برمی دارد. باری، به گمانم شما هوشمندانه راز آن رنج پنهان را در آن صدا یافته اید. رازی که به گمان من در بن سرشت سوگناک زندگی همه ما نهفته است. اگر دلتان می خواهد آن را "پارادوکس عشق یا محرمیت" بنامید. تجربه های محرمیت آمیز حصارهای دفاعی روح ما را در برابر دیگری فرو می ریزد، و در نتیجه میزان "آسیب پذیری" ما را به نحو چشمگیری بالا می برد. به گمان من خطرخیزترین وجه این آسیب پذیری نفی یا محدودیت استقلال فردی نیست، گسترده شدن نقاط حساس و دردانگیز و نیز ناتوانی تو در حفاظت مؤثر از آن نقاط حساس است. روح عاشق برهنه و بی سپر است- در جهانی که از همه سو تیر بلا می پراکنند. این آسیب پذیری کاملاً می تواند اصل موجودیت "من" را مورد تهدید قرار دهد. اما از سوی دیگر، این برهنگی و درآمیختگی روحی از جمله مهمترین راههایی است که این "من" می تواند حدود وجودیش را جابجا کند، افقهایش را گسترش دهد و از پاره ای از عمیقترین ملالها و اضطرابهای وجودی که نهایتاً ناشی از تناهی و تنگنای حدود زندان "من" است، فراتر برود. ما همیشه میان آن ترس و این شوق در نوسان هستیم، و هر کدام به تناسب شایستگی ها و اقبالمان از این دریا بهره ای می بریم.
اما نکته مهم دیگری که شما به آن اشاره کردید مسأله "فاصله" در روابط محرمیت آمیز است. حقیقت این است که ادبیات عاشقانه ما مبتنی بر ایده "نفی فاصله" بوده است. یعنی آنها نهایت عشق را فنای عاشق در معشوق می دانستند. و احیاناً همین تلقی از کمال عشق است که موجب شده است عارفان ما اوج سلوک معنوی را "فنا"ی فرد عارف در خداوند بدانند. اما ایده اوج عشق به مثابه نفی فاصله از جمله ریشه های تراژدی در روابط محرمیت آمیز در روزگار مدرن است. فراموش نکنیم که فردانیت محصول فاصله گذاری است. فردانیت من وقتی شکل می گیرد که من بتوانم مرزهای "من" را بروشنی ترسیم کنم و حدود آن را از حدود دیگران متمایز نمایم. در جهان مدرن هویت من بر مبنای "فردانیت" و در نتیجه "فاصله" تعریف می شود، و لذا عشق به مثابه نفی فاصله کاملاً سرشتی سوگناک می یابد: سودای محالی است که در نهایت فرد را ناکام می نهد. به همین دلیل است که در جهان معاصر کسانی که به وجود و حضور آن "فاصله" باور داشته اند دو رویکرد متفاوت نسبت به عشق در پیش گرفته اند: کسانی مانند سارتر یا پاره ای از فمینیستها نهایتاً عشق را "توهم" یا "سودای محال" دانسته اند، افسانه ای که هرگز به حقیقت نمی پیوندد و طالبان خود را خسته و فرسوده تشنه کام رها می کند؛ اما کسانی مانند کانت از ما خواسته اند که درکمان را از عشق بر مبنای واقعیت آن فاصله تغییر دهیم. کانت نکته یابی های خوبی در این باره دارد. در چارچوب تلقی کانتی از مناسبات انسانی، دو احساس مهم است که محوریت دارد: عشق و احترام. از منظر او عشق یعنی "نزدیک شدن" و احترام یعنی "حفظ فاصله". رابطه انسانی اخلاقاً سالم رابطه ای است که توأم با عشق و احترام است. یعنی فرد در عین آنکه به شوق نزدیک شدن به محبوب پاسخ مثبت می دهد، اما باید هنر حفظ فاصله را هم بداند و پاره ای حریمها را درنوردد. در واقع یکی از مهمترین راههای نزدیک شدن به دیگری این است که فاصله هایی را با او رعایت کنیم. و این صورت دیگری از "پارادوکس عشق یا محرمیت" است. تو فقط وقتی می توانی با محبوبت به معنای واقعی نزدیکتر شوی که هنر رعایت فاصله با او را بدانی. در واقع تو در هر رابطه ای باید بکوشی نقطه تعادل میان عشق و احترام را که متناسب با آن رابطه خاص است کشف کنی. هنر "رابطه ورزی" هنر کشف آن نقطه تعادل طلایی است. به گمان من هیچ فرمول از پیش تعیین شده ای برای کشف آن نقطه تعادل وجود ندارد. این چیزی است که افراد باید در ضمن رابطه ای کاملاً شخصی با طرف مقابل هوشمندانه و در ضمن نوعی فرآیند آزمون و خطای ظریف بیاموزند.
پ.ن: عنوان این پست وام گرفته شده از یکی از مباحث مجموعه روزگفتارهای آرش نراقی است.
بارانی که نمی بارد...
اشکی گوشهي چشم هم نمینشیند...
پاییز غم انگیزی ست.
وقتی یه چیزی خیلی بزرگ بشه، دیگه نمیشه قایمش کرد...
مثل تنهایی من،
مثل دوست داشتن تو!
بوسه هایمان
که تمام می شود،
خواهش یک برگ میشوم،
برای ماندن؛
زیر نفسهای باد...