« رسانه ملی، خواننده ملی! | صفحه‌ی اصلی | واگویه ۶ »

January 14, 2008::دوشنبه 24 دی 86

زمستان...

برگها جوانه زده بودند، وقتی که عاشق شدی؛
حواست اصلا به خودت نبود.

برگها سبزتر بودند، اولین بوسه‌ات که به لب نشست؛
حواست اصلا به چشم‌ها نبود.

بارش برگ بود و خواهش تن، دلت که بی‌قرار رفتن شد؛
حواست اصلا به من نبود.

حالا سردی دی است و حجم خالی برگ،
اصلا حواست هست؟

پ.ن: این چند خط را  پارسال همین روزها اینجا نوشته بودمش، دلم هوایش را کرده، خانه‌ی بر باد رفته...

مطالب مرتبط

عیدانه!

روز زن

تمنا!

بازنده!

زاد روز!

خوابی که تعبیری نداشت...

گل سنگم

حالِ من ِ بی تو...

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/3925

نظرها

خیلی ناز بود.خیلی هم دلگیر:(
خوبی دختر؟:)

صبح خواستم چيزكي بنويسم، نفهميدم اين پست دوبار آمده بود يا چشم من دو تا مي‌ديد! حالا هم يادم نيست چه مي‌خواستم بگويم. شرمنده!!!
....................................................................................................
به چشمان خود اعتماد کنید! دوبار پست فرستاده شده بود
:)

آره یادمه. اون موقع این شعر حکایت دل من بود و بدجوری تکونم داد بد جور: اصلا حواست هست؟

:)

سلام و سکوت !

هنوزم که دلت هواشو می کنه ... دل ای دل ای

خیلی خوب بود.توالی فصلها از بهار تا زمستان و مرگ طراوت زمین رو خیلی خوب با رنگ باختن یک عشق پیوند زده بودی.

سردم شد.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Powered by
Movable Type 3.31