زمستان...
برگها جوانه زده بودند، وقتی که عاشق شدی؛
حواست اصلا به خودت نبود.
برگها سبزتر بودند، اولین بوسهات که به لب نشست؛
حواست اصلا به چشمها نبود.
بارش برگ بود و خواهش تن، دلت که بیقرار رفتن شد؛
حواست اصلا به من نبود.
حالا سردی دی است و حجم خالی برگ،
اصلا حواست هست؟
پ.ن: این چند خط را پارسال همین روزها اینجا نوشته بودمش، دلم هوایش را کرده، خانهی بر باد رفته...
نظرها
خیلی ناز بود.خیلی هم دلگیر:(
خوبی دختر؟:)
Posted by: شیدا | January 14, 2008 11:46 AM
صبح خواستم چيزكي بنويسم، نفهميدم اين پست دوبار آمده بود يا چشم من دو تا ميديد! حالا هم يادم نيست چه ميخواستم بگويم. شرمنده!!!
....................................................................................................
به چشمان خود اعتماد کنید! دوبار پست فرستاده شده بود
:)
Posted by: ميثم | January 14, 2008 7:00 PM
آره یادمه. اون موقع این شعر حکایت دل من بود و بدجوری تکونم داد بد جور: اصلا حواست هست؟
Posted by: آذر | January 14, 2008 7:49 PM
:)
Posted by: فراسوی نیک و بد | January 15, 2008 1:09 PM
سلام و سکوت !
Posted by: sabra | January 16, 2008 12:36 PM
هنوزم که دلت هواشو می کنه ... دل ای دل ای
Posted by: دانیال | January 17, 2008 3:13 PM
خیلی خوب بود.توالی فصلها از بهار تا زمستان و مرگ طراوت زمین رو خیلی خوب با رنگ باختن یک عشق پیوند زده بودی.
Posted by: نیما شوکتیان | January 19, 2008 11:18 AM
سردم شد.
Posted by: نیما.الف | January 19, 2008 2:38 PM