...!
برای آدمهای دوران پیری عمرم نگرانم... همنشینی با زنی که از دوران جوانیاش خاطرهایی جز سکوت ندارد!
« January 2008 | صفحهی اصلی | March 2008 »
برای آدمهای دوران پیری عمرم نگرانم... همنشینی با زنی که از دوران جوانیاش خاطرهایی جز سکوت ندارد!

:
مرد: برادرم دیوانه شده. او فکر میکند مرغ هست!
روانپزشک: خب چرا نمیآوریش پیش من؟
مرد : خب به تخممرغ احتیاج دارم.
:
" این چیزیاست که در مورد رابطه زن و مرد به آن فکر میکنم. بیشترشان در این رابطه همدیگر را اذیت میکنند و از هم راضی نیستند اما فکر میکنند به تخممرغ های این رابطه نیاز دارند."
بسیار خسته ام .
امروز فهمیدم دیگر وقتش است .
باید از همه بُرید ...
پ.ن: وقت خوبی برای بلند فکر کردن و نوشتن نیست، بگذار تا باد بیاد، بوزد و ببرد...