« افاضات ۲ | صفحه‌ی اصلی | سفرنامه »

April 29, 2008::سه شنبه 10 اردیبهشت 87

...

بوی پیرهنت چون برف بهاری، تمام اتاق را سفید کرده بود
عقربه ها
مثل دو تیغه الماس
بر مچ دستم برق می زدند
و زمین به قطره اشک درشت و معلقی می مانست
ماجرای مرا پایانی نبود
اگر عطر تو از صندلی برنمی خاست
دستم را نمی گرفت و
به خیابانم نمی برد...

 " شمس لنگرودی"

مطالب مرتبط

و این منم...زنی تنها...

اگر تخم مرغها بشکند؟!!

Dancer in the dark

به روایت دوست!

خودشناسی در آینه مناسبات با دیگری

آن جای بهتر!

ما انسانها!

يکشنبه

عشق سگی

پاسخی برای یک سوال

...

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4068

نظرها

و چقدر زیبا بود...
خوبی خواهر جان؟

دوری با آدم چه کارا که نمیکنه ... هی جووونی
راستی یکی رو میشناسم که عاشق شمس لنگرودیه ...

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Powered by
Movable Type 3.31