...
بوی پیرهنت چون برف بهاری، تمام اتاق را سفید کرده بود
عقربه ها
مثل دو تیغه الماس
بر مچ دستم برق می زدند
و زمین به قطره اشک درشت و معلقی می مانست
ماجرای مرا پایانی نبود
اگر عطر تو از صندلی برنمی خاست
دستم را نمی گرفت و
به خیابانم نمی برد...
" شمس لنگرودی"
نظرها
و چقدر زیبا بود...
خوبی خواهر جان؟
Posted by: sabra | May 4, 2008 3:58 PM
دوری با آدم چه کارا که نمیکنه ... هی جووونی
راستی یکی رو میشناسم که عاشق شمس لنگرودیه ...
Posted by: دانیال | May 5, 2008 6:24 PM