« April 2008 | صفحه‌ی اصلی | June 2008 »

بايگانی: May 2008

May 6, 2008

سفرنامه

چهارشنبه (صبح) :
شوق رفتن در دل غوغایی به پا کرده، غوغایی خاموش. دلیل خاموشی‌اش شاید قدم زدن در مرز بی تفاوتی است، مرزی که مدتهاست دوستش دارم.

چهارشنبه (شب):
حالا دور شده ام. فقط به اندازه چهارصد و اندی کیلومتر. در این شهر جایی برای ما نیست! مهجورماندگی آرامگاه کوروش را با هیاهوی این روزهای شهر مقایسه می‌کنم، چه هیاهوی کاذبی!

پنجشنبه(صبح):
موزه‌ی عکس ارگ کریمخانی و مجموعه نارنجستان قوام به اندازه تمام تاریخ ایران حرف برای گفتن دارد، برای ثبت لحظه‌ها به حافظه دوربین عکاسی پناه می‌برم، لحظه‌ها وصف ناشدنی‌اند!

 پنجشنبه(شب):
- باز هم به شیخ اجل جفا شده، این‌بار نه برای آوازه بخشیدن به غزل‌ها ی نابش بلکه در آراستن آرامگاهش!
- شب حافظ حال دیگری است، دیوان غزلیاتش را به رسم عادت و به نیت دو دوست باز می‌کنم، کاش حال‌‌شان مثال فال‌شان باشد! چه نیکو فالی...کاش خودشان هم در کنارم بودند.
- بی‌سلیقه‌ایی در فضای حافظیه  بی‌داد می‌کند! موسیقی در حال پخش غزلی است از سعدی با آواز شجریان!

جمعه(صبح):
-سروهای باغ ارم را تا نبینی معنای "سروچمان" را نمی‌‌فهمی. صدای سیما بینا و آوازهای محلی‌اش فضا را آنقدر دل‌انگیز کرده که چهار ساعت تمام در باغ می‌مانی.

جمعه(شب):
- دیدار با رفیق گرمابه و گلستان عهد شباب! :)
- یک اشتباه کافی‌ست تا تمام حافظه دوربین عکاسی‌ات را یکباره از بین ببری! تمام لحظه‌های ثبت شده در یک آن نیست می شوند!

شنبه(صبح):
- خاطرمان هنوز از ‌غفلت دیشب مکدر است!
- عظمت  پرسپولیس را که نگاه می‌کنی گفته هگل پیش چشمانت جان می‌گیرد، که تاریخ به ما می‌آموزد که از تاریخ هیچ نیاموخته‌ایم!

شنبه(عصر):
سفر به تاریخ و زیبایی‌ها و شلوغی‌های شیراز تمام می‌شود. سند و تصویر زیادی برای مرور سفر باقی نمانده ولی می‌دانم که خاطره‌اش از ذهن پاک نمی‌شود. ( تا زمانی که اسیر بیماری فراموشی نشوم!)

May 11, 2008

عنوان ندارد!

در وبگردی روزانه امروز گذارم به سایت حالا مهجور ارکات افتاد، صفحه اصلی سایت به مناسبت روز مادر(البته از نوع فرنگی‌اش) به این نقش آراسته شده بود، خاطرات نقاشی‌های دوران کودکی و انتظار برای پخش نقاشی‌های ارسالی در برنامه کودک برایم دوباره زنده شد، نقش آدمکهایی با چشمانی درشت که چشمهایشان گاهی از صورتشان هم بیرون می‌زد، نقاشی‌هایی که هیچ وقت بر صفحه تلویزیون ظاهر نشدند.

May 16, 2008

خیانت!

و کل ماجرا به همين سادگی است که می‌گويم:
حکايتی در ما هست
که برای گفتن‌اش به اين‌جا آمده‌ايم
آن وقت
باران را بر ما نازل می‌کنند
تا غروب‌های ما غم‌انگيزتر شود
و باد را بر گندم‌زاران
و کوه را سنگ به سنگ
و بر لبان رودخانه‌ها
هجاهايی از جهان‌هايی که پيش از اين در آن‌ها زيسته‌ايم
و از همه بدتر
ماه را
در آسمانی که اين‌همه وسعت دارد
تنها گذاشته‌اند که ما را به گريه بياندازند

با اين‌همه
اين‌ها همه
پس‌زمينه‌ی آن حکايتی‌ست که بايد به ياد بياوريم
اما
نمی‌آوريم.

شعرهای جمهوری- حافظ موسوی

*مطمئنن خیانت می‌کنم، به تمام لحظات شاد و کوتاهی که نمی‌نویسم‌شان و به نوشتن...

May 29, 2008

یا سخن دانسته گو ...

زبان سرچشمه‌ي سوء تفاهم بوده و هست. خواستم چیزی نگویم، لحظه‌ها را به حال خود رهایشان کنم تا باد بیاید و بوزد در میان لحظه‌ها و کلمات و  با خود ببرد همه‌ی چرکی این کلمه‌های اندوه و مصیبت‌بار را؛ دل اما کاری دگر کرد، بیهوده رج زدم این واژه‌های گنگ را...
بگذار گاهی چیزی نگویم، بگذار گاه معنای واژه در لحظه هضم شود تا به افسوس آنچه رفت سوگوار نباشم...

Powered by
Movable Type 3.31