یا سخن دانسته گو ...
زبان سرچشمهي سوء تفاهم بوده و هست. خواستم چیزی نگویم، لحظهها را به حال خود رهایشان کنم تا باد بیاید و بوزد در میان لحظهها و کلمات و با خود ببرد همهی چرکی این کلمههای اندوه و مصیبتبار را؛ دل اما کاری دگر کرد، بیهوده رج زدم این واژههای گنگ را...
بگذار گاهی چیزی نگویم، بگذار گاه معنای واژه در لحظه هضم شود تا به افسوس آنچه رفت سوگوار نباشم...
نظرها
کاملا با تو موافقم !!!!!!!!
Posted by: بی بی باران | May 29, 2008 11:54 PM
سلام
امروز را به فال نیک می گیرم.بلاگرولینگ عمل کرده و بر سر درش نام مکتوب نشسته.
.....................................................................................................
ارادتمندیم!
Posted by: نثرما | May 30, 2008 10:21 AM
قرار نیس به همه صندلی تعارف کنن که ...
ما شناسه ایم ...
;)
Posted by: دانیال | June 1, 2008 5:27 PM
حرفهایی از جنس نگفتن !
Posted by: Nima.A | June 3, 2008 3:10 PM
این حرفا چیه اینجا میزنی خواهر
خوبیت نداره ;)
Posted by: دانیال | June 6, 2008 1:50 AM