ت مثل تو، ت مثل تابستان
حالا فقط آفتاب بیرحم تابستان است و ظهرهای بلند و کشدار و خمیازههایی طولانی و کوچههای خلوت.
تابستان یعنی انتظار؛ انتظار برای خنکای نیمه شبی یا گم شدن در کوچهایی.
« هیچ... | صفحهی اصلی | اهل آبادی در خواب... »
حالا فقط آفتاب بیرحم تابستان است و ظهرهای بلند و کشدار و خمیازههایی طولانی و کوچههای خلوت.
تابستان یعنی انتظار؛ انتظار برای خنکای نیمه شبی یا گم شدن در کوچهایی.
* بیهوده دوره میکنم شب را، روز را و هنوز را
* واگویه۷
* یا سخن دانسته گو ...
* خیانت!
* عنوان ندارد!
* سفرنامه
* برای تقسیم لحظه!
* بر قانون خویش!
* سودای تلخ!
* ...!
* واگویه ۶
* آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟
* واگویه 5!
* مثل من، مثل تو!
* آخ اگه بارون بزنه...
* واگویه ۴
* فقط برای ثبت لحظه...
* دستهایم که پرازخستگی است...
آدرس ترکبک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4119
نظرها
نفهمیدم!!!
داستان روزنامه دیواری چیه؟؟؟
تیکه میندازی؟؟؟؟؟؟؟
Posted by: danial | June 20, 2008 4:35 PM
آفتاب تابستان كه از طناب دار هم بيرحمتر و طولانيتر است.
Posted by: ميثم | June 20, 2008 5:57 PM
اما در این آفتاب باید با وضو سایه گسترد در این وبلاگ معنوی و دل و چشم سپرد به طرح و نقش کاشی های زنگاری شده این فضای مجازی، که الحق ما را هول می دهد به فضایی ربانی.
.....................................................................................................
سفارش داده ایم که بر کاشی فیروزه ایی بنگارند با وضو وارد شوید در این خانه! کاشی ساز به دنبال کاشی فیروزه ایی است که هم نقش دیار سپاهان باشد و هم فضایش ملکوتی!!
Posted by: مومن | June 20, 2008 10:14 PM
انتظار،انتظار...دختران انتظار!
......................................................................................................
دختران دشت! دختران انتظار! دختران تشويش و شب هاي بي قرار!...
Posted by: سارا | June 21, 2008 11:26 PM
ويا گم شدن در تابستان دستهايي كه منتظرش هستي و آنگاه كه مي آيد همه ي گرماي يك تابستان را به خنكاي بهار رسيدن تبديل مي كند.....
Posted by: نيما شوكتيان | June 23, 2008 3:10 PM
بار آخرت باشه به بلاگ من میگی روزنامه دیواری ها ...
Posted by: دانیال | June 23, 2008 3:55 PM
تکیه کردن بر خنکای دیوار کاهگلی خانه ای قدیمی و یک استکان چای و یک بغل یاس رازقی و حافظ تا تفاهلی بزنی به دیوان خواجه به یاد آن نگار غمزه گر.
تابستان فقط غروبهایش جز عمر آدم حساب میشوند.
Posted by: Nima | June 24, 2008 2:32 PM
رویای نیمه شب تابستان ;)
....................................................................................................
بنده که موفق به تماشای این تئاتر نشدم ولی حضرتش فرمودند به دل نشست.
Posted by: دانیال | June 25, 2008 1:02 AM
نرگس جان نثر نوشته هایت و آهنگ سخنان ملکوتی شده است. شبیه نثر دوران قاجار. آهنگین است.
.....................................................................................................
واقعا؟ :)
Posted by: نیما.الف | June 26, 2008 2:49 PM
اگه بخوای یک بار دیهمیریم جیگر اتفاق یکیش طرفهای شما نمیدونستم پایه ایی
Posted by: بی بی باران | June 27, 2008 12:23 AM
البته واضح و مبرهن است که حضرات بیشتر از من حقیر می فهمند اما ... به دل ما که ننشست ...
نمایشنامه خوبی بود اما در اجرا حسابی می لنگید
Posted by: دانیال | June 28, 2008 4:23 PM
اين هم سند من!
http://radiozamaaneh.com/alavi/2008/06/post_211.html
Posted by: ميثم | July 2, 2008 10:18 AM