هیچ...
مرد کنار سنگ قبری نشسته، با سنگی روی سنگ قبر چند خط میکشد و دو سه ضربه به آن میزند، دخترک حرکات مرد را با چشم دنبال میکند، مرد با حسرت عمیقی میگوید: خوشا به حالتان که جایتان در بهشت است و بلند میشود.
دخترک میگوید: زندگی با اعتقادات آسانتر است...
از کنارشان عبور میکنم.
بیربط: با دیگران خوری می و با ما تلوتلو؟
نظرها
" خدایی نیست ، ولی برای بشر وجود خدا الزامیست ، کاش می بود " نرگس جان؛ دخترک حرف زیبایی زده است.
Posted by: Nima.A | June 7, 2008 2:21 AM
من مهیار رشیدیان هستم . داستان نویسم تا حالا یه مجموعه داستان به اسم دو پله گودتر توسط نشر قصه در سال 83 منتشر کردم...می خواستم ازت دعوت کنم به وبلاگ من سر بزنی و نظرت رو هم بدی ...خیلی خوشحال می شم اگر این رابطه رو ادامه بدی ...بای
Posted by: مهیار رشیدیان | June 7, 2008 2:29 PM
جسارتا، فكر ميكنم "با ديگران خوري مي و با ما تلو تلو" درست است.
...................................................................................................
تصحیح شد.ممنون.
Posted by: ميثم | June 8, 2008 1:03 PM
خیلی زیبا نوشته بودی
فوق العاده بود
ضمنا اون مقاله که گفتی رو نخوندم متاسفانه
شاد زی رفیق شفیق
Posted by: دانیال | June 8, 2008 10:06 PM
می تونم می ذارم... حسودیت میشه ... تو هم پست عربی بذار ...
;)
.....................................................................................................
البته در این صورت وبلاگ تفاوت چندانی با روزنامه دیواری نخواهد داشت
Posted by: دانیال | June 13, 2008 8:08 PM
لخظه مرگ را خوب به یاد دارم
که دو نفر مرا گرفتند
و با شمارش برای هماهنگی
در چاه سیاهی بی انتها
پرت کردند
و هنوز...
در حال سقوطم
( پناهی)
Posted by: صبرا | June 18, 2008 4:54 PM
منظورت از روزنامه دیواری چی بود؟
تیکه بندازی حالتو میگیرما!!!
:|
Posted by: danial | June 20, 2008 12:45 PM