« یا سخن دانسته گو ... | صفحه‌ی اصلی | ت مثل تو، ت مثل تابستان »

June 7, 2008::شنبه 18 خرداد 87

هیچ...


 مرد کنار سنگ قبری نشسته، با سنگی روی سنگ قبر چند خط می‌کشد و دو سه ضربه به آن می‌زند، دخترک حرکات مرد را با چشم دنبال می‌کند، مرد با حسرت عمیقی می‌گوید: خوشا به حالتان که جایتان در بهشت است و بلند می‌شود.
دخترک می‌گوید: زندگی با اعتقادات آسان‌تر است...
از کنارشان عبور می‌کنم.


بی‌ربط: با دیگران  خوری می و با ما تلوتلو؟

مطالب مرتبط

اهل آبادی در خواب...

نکند اندوهی برسد از سر کوه...

یا جام باده یا قصه کوتاه...

خیلی دور٬ خیلی نزدیک...

بدون شرح!

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4098

نظرها

" خدایی نیست ، ولی برای بشر وجود خدا الزامیست ، کاش می بود " نرگس جان؛ دخترک حرف زیبایی زده است.

من مهیار رشیدیان هستم . داستان نویسم تا حالا یه مجموعه داستان به اسم دو پله گودتر توسط نشر قصه در سال 83 منتشر کردم...می خواستم ازت دعوت کنم به وبلاگ من سر بزنی و نظرت رو هم بدی ...خیلی خوشحال می شم اگر این رابطه رو ادامه بدی ...بای

جسارتا، فكر مي‌كنم "با ديگران خوري مي و با ما تلو تلو" درست است.
...................................................................................................
تصحیح شد.ممنون.

خیلی زیبا نوشته بودی
فوق العاده بود
ضمنا اون مقاله که گفتی رو نخوندم متاسفانه
شاد زی رفیق شفیق

می تونم می ذارم... حسودیت میشه ... تو هم پست عربی بذار ...
;)
.....................................................................................................
البته در این صورت وبلاگ تفاوت چندانی با روزنامه دیواری نخواهد داشت

لخظه مرگ را خوب به یاد دارم
که دو نفر مرا گرفتند
و با شمارش برای هماهنگی
در چاه سیاهی بی انتها
پرت کردند
و هنوز...
در حال سقوطم
( پناهی)

منظورت از روزنامه دیواری چی بود؟
تیکه بندازی حالتو میگیرما!!!
:|

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Powered by
Movable Type 3.31