« ?!۲ | صفحه‌ی اصلی | افاضات ۳ »

August 20, 2008::چهارشنبه 30 مرداد 87

واگویه ۸

همه چیز را برای دمی به حال خود رها می‌کنم و می‌نشینم تا کمی حرفی با خود زده باشم چرا که می‌دانم این روزها با کسانی به گفتگو نشسته‌ام که هیچ ارتباطی با آنها نداشته‌ام. نتوانسته‌ام از درونم حرفی بر زبان آورم و تنها چیزهایی سطحی برای خالی نبودن عریضه، یا برای فرو نشاندن هوس آنی‌ام و یا برای فرار کردن از تنهایی‌ای که هر جای دنیا بوده‌ام با من آمده است گفته‌ام. اما مگر کیست که بتوانم به طور کامل با او ارتباط برقرار کرده باشم؟ خیال می‌کنم اویی که سالها پیش آمد و زندگی‌ام را به این راهی هدایت کرد که حال هیچ همزبانی نمی‌یابم تنها کسی بود که می‌توانست حرفهایم را بفهمد. اما می‌دانم این نیز خیالی بیش نیست، چرا که وقتی به آن هم دقیق می‌شوم می‌بینم غیر از اینی است که می اندیشم. چیزهایی را به یاد می‌آورم که گمان می کردم پاره‌ای از من هستند اما هیچ رابطه‌ای با من ندارند، چیزهایی که مرا با خود به دورها بردند اما هیچ تعلقی با من نداشتند و من دوباره به اینجایی که نشسته‌ام بازگشته‌ام. به هر چه و هر که نگاه می‌کنم، گویا برای دمی قسمتی از من بودند و در دم دیگری هیچ رابطه‌ای با من نداشتند. تنها اسبان وحشی کوهستان برایم دلربا جلوه می‌کنند. می‌ترسم از این وجودی که برای خود ساخته‌ام و می‌ترسم از این دنیایی که هیچ تعلقی نسبت به چیزی در آن حس نمی‌کنم و می‌ترسم از این که تا ابد در تنهایی خود خواهم زیست. آیا واقعا قرار است همچنین ادامه یابد؟ من که تازه در ابتدای میانه‌ی زندگی هستم. آیا این حس تنهایی را تا نهایت با خود به یدک خواهم کشید؟ هیچ کدام از این چیزهای اطرافم درونم را گرم نمی‌کنند. گویا روزی از سر کنجکاوی حفره‌ای در قایقی که نشسته‌ایم ایجاد کردیم و حال سردی همه‌ی اقیانوس را تجربه می‌کنیم. آیا تا به ابد اینگونه ادامه خواهد یافت. آیا منی‌ که داخل این قایق غرق شده در اقیانوس نشسته‌ام می‌توانم دوباره آن را بر روی آب برگردانم؟ چیزی محال است، می‌دانم. نه به این دنیای مجازی تعلق دارم و نه به دنیای به ظاهر حقیقی اطرافم. پس من در کجا قرار دارم؟ آیا غیر از این است که به آن بی‌نهایتی که تو را از هر اندیشه‌ای رها می‌کند و برای تو وجودی قایل نیست، همان بی‌نهایتی که چیزی غیر از خلا در آن قابل تشخیص نیست و حتی «خود» هم در آن حل شده است، تعلق دارم؟

وصف الحال اقتباسی از اینجا

مطالب مرتبط

این روزها

تولد

واگویه۷

ت مثل تو، ت مثل تابستان

یا سخن دانسته گو ...

خیانت!

عنوان ندارد!

سفرنامه

برای تقسیم لحظه!

بر قانون خویش!

سودای تلخ!

...!

واگویه ۶

آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟

واگویه 5!

مثل من، مثل تو!

آخ اگه بارون بزنه...

واگویه ۴

فقط برای ثبت لحظه...

دستهایم که پرازخستگی است...

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4249

نظرها

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن مرد گاریچی
مرد گاریچی در حسرت مرگ

این پستم دیگه روزنامه دیواری نیست . ..
فعلا اینو داشته باشین تا 6 ماه دیگه

فکر می کنم با این شعر آقای قنبری هم می توان به آن نظر شما ژاسخی گفت و هم در مورد این واگویه حرفی زد:
برگ ها زردی زرد/ وقتی هوا نیست!بوسه سرد سرد / صدا صدا نیست! شب چنان تیره / که شب هم پیدا نیست!

عشق اما پیدا است ... حرف حرف فردا ست!

سلام
1-حداقل 1 بار در هفته به روز شو.
2-هر چي مينويسي بنويس اما از خودت.حرفاي خودتو بزن.حتي اگه حرفي نداري از حرف نداشتن بنويس اما خودت بنويس.
3-نسل سومي بنويس.صميمي و ساده اما پر از رمز و راز.پر از گفتارهاي ژرف اما با زبان ساده.دلي بنويس و البته پيوندي هم بزن به انديشه.
.....................................................................................................
نوشتن سخت شده، ولی چشم!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Powered by
Movable Type 3.31