« تولد | صفحه‌ی اصلی | این روزها »

October 25, 2008::شنبه 4 آبان 87

هیچ

غم از پاییز،
 جداشدنی نیست؛
مثل دلتنگی
 از چشمان من.
:
پاییزِ بی‌باران،
فقط رقص برگ است.
دستهای منِ بی تو،
فقط رنج ِ تن.

مطالب مرتبط

فصل آخر

پاییز

عیدانه!

روز زن

زمستان...

تمنا!

بازنده!

زاد روز!

خوابی که تعبیری نداشت...

گل سنگم

حالِ من ِ بی تو...

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4412

نظرها

پاییز دلتنگی ها...

اگر همان رقص برگ هم نباشد چه؟

اینقدر این شعرت زیباست که بجز آفرین هیچ حرف دیگه ای ندارم.
تازه مجبور میشم سرقتتش کنم و تو وبلاگم این شاعر جوان و خوش ذوق را معرفی کنم
......................................................................................................
ممنون! حالا اینقدرها هم قشنگ نیستا! :)

"دیرگاهیست که من در دلِ این شام سیاه،
پشت این پنجره ، بیدار و خموش،
مانده ام چشم به راه.
همه چشم و همه گوش؛
مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم،
محو آن اختر شبتاب که می سوزد گرم،
مات این پرده‌ی شبگیر که می بازد رنگ!" ( هـ . ا . سایه )
پاییز فصل ادمای تنهاست، ادمای جنوبی، جنوب شهری ، جنوب یک کشور یا جنوب یک جهان.

سپاسگذر مهربانی شما نرگس جان؛

شاخه هاي پير و خشكيده درختان را مي ديدم.. مي ترسيدم... اما رسيد آن روز كه از نديدن تو پير و خشكيده شدم.

باز هم دلتنگی دارین ؟!..
این دلتنگی ها همش خود خواسته و لذت بخش هستند...
.....................................................................................................
خود خواسته؟لذت بخش؟! گمان نمی کنم

آنقدر هواي آمدنش را داشته ام كه روزها را داده ام به بي خيالي اين هواي ابري كه آدم را مي برد تا كمي باران و نبود چيزي كه حالا جايش را خالي گذاشته

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Powered by
Movable Type 3.31