« هیچ | صفحه‌ی اصلی | پارادوکس عشق »

October 31, 2008::جمعه 10 آبان 87

این روزها

از چشمان ذوق زده‌اش عکس گرفته‌ام، وقتی که بلند می‌خندید و می‌گفت:« دختر، با بلوتوثی که فرستادی، هفته‌ام را ساختی!!  یک هفته با دیدنش شاد بودم!»
به بهانه‌های کوچک شادی‌اش حسادت می‌کنم، به چشمان ذوق‌زده‌اش و به خنده‌هایی که از دیدن یک فیلم ۲ دقیقه‌ایی در یک هفته به هوا پرتاب کرده‌است.
اینجا درست نوشته: هر روزمان شده، روز هراس، بهت، بغض و باقی چیزهای تلخ.
این روزها نمی‌گذرند، باطل السحر می‌خواهند این روزها، این روزهایی که نمی‌گذرند...

مطالب مرتبط

واگویه۱۰

می‌نویسم چون...

واگویه ۹

تولد

واگویه ۸

واگویه۷

ت مثل تو، ت مثل تابستان

یا سخن دانسته گو ...

خیانت!

عنوان ندارد!

سفرنامه

برای تقسیم لحظه!

بر قانون خویش!

سودای تلخ!

...!

واگویه ۶

آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟

واگویه 5!

مثل من، مثل تو!

آخ اگه بارون بزنه...

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4424

نظرها

نه اين روزها نگذرد. خوب نيستند اما هرچه باشند از تابستان بهترند. تحمل هرچيزي در پائيز راحت‌تر است.

باشه، این دفعه می بخشمت! دیگه تکرار نشه :D

رمزی بود؟
.....................................................................................................
شما هنوز در حال و هوای لاست هستید؟

نبینم گرفته باشه دلت :)
این روزها، تمام روزهاس

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Powered by
Movable Type 3.31