« درباره... | صفحه‌ی اصلی | اعتراف »

July 30, 2009::پنجشنبه 8 مرداد 88

این روزها، اینگونه ام ببین

مرداد سی سال پیش
«وقتی سنگ‌فرش‌ها غرق خون است و از همه طرف صدای گلوله می‌آید، کدام ابلهی می‌نشیند با ماه راز و نیاز بکند؟ و اگر کرد، کدام کس می‌ایستد برایش کف بزند؟»

احمد شاملو، دیدار با جاودانه مرد، امید ایران، مرداد  ۱۳۵۸

به همین دلیلی که "احمد شاملو" در سی سال پیش نوشته، به خاطر آن دسته از دوستانم که هر بار به بهانه‌ایی در خیابان‌های تهران با سکوت و با فریاد، صدای اعتراض ایران می‌شوند، به خاطر معصومیت و مظلومیت پسران و دخترانی که  در آخرین نگاهشان به این جهان آزادی را طلب می‌کردند و به هزار و یک دلیل دیگر که شاید در چند ماه آینده مایه‌ی حسرت فرصت‌های از دست رفته‌ی امروز شوند، جریان زندگی من حدود چهل روز است که با دگمه‌ی پاز متوقف شده، کتاب نخوانده، فیلم ندیده، نمایشگاه نرفته، مقاله ننوشته شده، زیاد است. برگشت به زندگی چهل روز پیش سخت است و تا اطلاع ثانوی ناممکن، کتاب‌ها و فیلم‌های قرضی از دوستان بدون خش و تا در اسرع وقت بازپس داده خواهد شد، گرد و غباری از رویشان گرفته شود، عودت داده خواهد شد.
با تشکر از صبوری‌تان.

مطالب مرتبط

درد مشترک

دلم شاد کنید!

اهل آبادی در خواب...

هیچ...

نکند اندوهی برسد از سر کوه...

یا جام باده یا قصه کوتاه...

خیلی دور٬ خیلی نزدیک...

بدون شرح!

نظرها

کلی ای ول داری دادا
.........................................................................................................
:)

چه خوب نوشته ایی !

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Powered by
Movable Type 3.34