<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>مکتوب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://maktoub.malakut.org/atom.xml" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24</id>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   <subtitle>برای ثبت لحظه هایی که فردا هیچ می شوند</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.31</generator>

<entry>
   <title>اهل آبادی در خواب...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/07/post_49.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15479</id>
   
   <published>2008-07-02T17:56:03Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ـ هسته&zwnj;های آلبالو روی میز جمع شده&zwnj;اند، می&zwnj;گویم در حق آلبالو هم ظلم می&zwnj;شود که میوه&zwnj;ی محفل و میهمانی&zwnj;نیست، کسی چیزی نمی&zwnj;گوید... - در روزنامه نوشته&zwnj;اند بیست و&nbsp;نه نفر مسافر یک اتوبوس در بین راه کشته شده&zwnj;اند، نوشته راننده در...]]></summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="حیرانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<p><font face="Tahoma" size="2">ـ هسته&zwnj;های آلبالو روی میز جمع شده&zwnj;اند، می&zwnj;گویم در حق آلبالو هم ظلم می&zwnj;شود که میوه&zwnj;ی محفل و میهمانی&zwnj;نیست، کسی چیزی نمی&zwnj;گوید...</font></p>
<p><font face="Tahoma" size="2">- در روزنامه <a href="http://www.iscanews.ir/fa/ShowNewsItem.aspx?newsitemid=220231">نوشته&zwnj;اند</a> بیست و&nbsp;نه نفر مسافر یک اتوبوس در بین راه کشته شده&zwnj;اند، نوشته راننده در خواب بوده.</font></p>
<p><font face="Tahoma" size="2">- گوینده خبر دیروز <a href="http://radiozamaaneh.com/news/2008/06/post_5493.html">می&zwnj;گفت</a> ۱۹ نفر زیر ریزش سنگ و آجر جان داده&zwnj;اند ولی هنوز کسی چیزی نگفته.</font></p>
<p><font face="Tahoma" size="2">ـ سالهاست می&zwnj;گویند فلان هواپیما را همچین روزی در خلیج همیشه فارس&zwnj;مان سرنگون کردند، سالهاست می&zwnj;گویند این کشتار جنایت بود...</font></p>
<p><font face="Tahoma" size="2">- هسته&zwnj;های آلبالو به زمین سقوط می&zwnj;کنند، زمین هم&zwnj;رنگ خون می&zwnj;شود، کسی چیزی نمی&zwnj;گوید، همه در خوابند...</font></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ت مثل تو، ت مثل تابستان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/06/_.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15434</id>
   
   <published>2008-06-20T11:47:09Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[حالا فقط آفتاب بی&zwnj;&zwnj;رحم تابستان است و ظهرهای بلند و کش&zwnj;دار و خمیازه&zwnj;هایی طولانی و کوچه&zwnj;های خلوت. تابستان یعنی انتظار؛ انتظار برای خنکای نیمه شبی یا گم شدن در کوچه&zwnj;ایی....]]></summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="واگویه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="right"><font face="Tahoma" size="2">حالا فقط آفتاب بی&zwnj;&zwnj;رحم تابستان است و ظهرهای بلند و کش&zwnj;دار و خمیازه&zwnj;هایی طولانی و کوچه&zwnj;های خلوت. <br />
تابستان یعنی انتظار؛ انتظار برای خنکای نیمه شبی یا گم شدن در کوچه&zwnj;ایی.</font></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>هیچ...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/06/post_48.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15385</id>
   
   <published>2008-06-06T20:38:52Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ &nbsp;مرد کنار سنگ قبری نشسته، با سنگی روی سنگ قبر چند خط می&zwnj;کشد و دو سه ضربه به آن می&zwnj;زند، دخترک حرکات مرد را با چشم دنبال می&zwnj;کند، مرد با حسرت عمیقی می&zwnj;گوید: خوشا به حالتان که جایتان در...]]></summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="حیرانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<font face="Arial">
<p align="right"><br />
</p>
<p align="right"><font face="Arial">&nbsp;</font><font face="Tahoma" size="2">مرد کنار سنگ قبری نشسته، با سنگی روی سنگ قبر چند خط می&zwnj;کشد و دو سه ضربه به آن می&zwnj;زند، دخترک حرکات مرد را با چشم دنبال می&zwnj;کند، مرد با حسرت عمیقی می&zwnj;گوید: خوشا به حالتان که جایتان در بهشت است و بلند می&zwnj;شود.<br />
دخترک می&zwnj;گوید: زندگی با اعتقادات آسان&zwnj;تر است... <br />
از کنارشان عبور می&zwnj;کنم.</font></p>
<p align="right"><br />
<font face="Tahoma" size="2">بی&zwnj;ربط: با دیگران&nbsp; خوری می و با ما تلوتلو؟</font></p>
</font>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>یا سخن دانسته گو ...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/05/post_47.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15375</id>
   
   <published>2008-05-29T20:03:27Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[زبان سرچشمه&zwnj;ي سوء تفاهم بوده و هست. خواستم چیزی نگویم، لحظه&zwnj;ها را به حال خود رهایشان کنم تا باد بیاید و بوزد در میان لحظه&zwnj;ها و کلمات و&nbsp; با خود ببرد همه&zwnj;ی چرکی این کلمه&zwnj;های اندوه و مصیبت&zwnj;بار را؛ دل...]]></summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="واگویه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="right"><font face="Tahoma" size="2">زبان سرچشمه&zwnj;ي سوء تفاهم بوده و هست. خواستم چیزی نگویم، لحظه&zwnj;ها را به حال خود رهایشان کنم تا باد بیاید و بوزد در میان لحظه&zwnj;ها و کلمات و&nbsp; با خود ببرد همه&zwnj;ی چرکی این کلمه&zwnj;های اندوه و مصیبت&zwnj;بار را؛ دل اما کاری دگر کرد، بیهوده رج زدم این واژه&zwnj;های گنگ را... <br />
بگذار گاهی چیزی نگویم، بگذار گاه معنای واژه در لحظه هضم شود تا به افسوس آنچه رفت سوگوار نباشم...</font></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خیانت!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/05/post_46.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15339</id>
   
   <published>2008-05-16T18:52:14Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[و کل ماجرا به همين سادگی است که می&zwnj;گويم: حکايتی در ما هست که برای گفتن&zwnj;اش به اين&zwnj;جا آمده&zwnj;ايم آن وقت باران را بر ما نازل می&zwnj;کنند تا غروب&zwnj;های ما غم&zwnj;انگيزتر شود و باد را بر گندم&zwnj;زاران و کوه را...]]></summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="واگویه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="center"><font face="Tahoma" size="2">و کل ماجرا به همين سادگی است که می&zwnj;گويم: <br />
حکايتی در ما هست<br />
که برای گفتن&zwnj;اش به اين&zwnj;جا آمده&zwnj;ايم<br />
آن وقت<br />
باران را بر ما نازل می&zwnj;کنند<br />
تا غروب&zwnj;های ما غم&zwnj;انگيزتر شود<br />
و باد را بر گندم&zwnj;زاران<br />
و کوه را سنگ به سنگ<br />
و بر لبان رودخانه&zwnj;ها<br />
هجاهايی از جهان&zwnj;هايی که پيش از اين در آن&zwnj;ها زيسته&zwnj;ايم<br />
و از همه بدتر<br />
ماه را<br />
در آسمانی که اين&zwnj;همه وسعت دارد<br />
تنها گذاشته&zwnj;اند که ما را به گريه بياندازند</font></p>
<p align="center"><font face="Tahoma" size="2">با اين&zwnj;همه <br />
اين&zwnj;ها همه<br />
پس&zwnj;زمينه&zwnj;ی آن حکايتی&zwnj;ست که بايد به ياد بياوريم<br />
اما <br />
نمی&zwnj;آوريم. </font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" color="#800000" size="2">شعرهای جمهوری- حافظ موسوی</font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2">*مطمئنن خیانت می&zwnj;کنم، به تمام لحظات شاد و کوتاهی که نمی&zwnj;نویسم&zwnj;شان و به نوشتن...</font></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عنوان ندارد!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/05/post_45.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15325</id>
   
   <published>2008-05-11T10:03:47Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ در وبگردی روزانه امروز گذارم به سایت حالا مهجور ارکات افتاد، صفحه اصلی سایت به مناسبت روز مادر(البته از نوع فرنگی&zwnj;اش) به این نقش آراسته شده بود، خاطرات نقاشی&zwnj;های دوران کودکی و انتظار برای پخش نقاشی&zwnj;های ارسالی در برنامه...]]></summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="واگویه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="center"><font face="Tahoma" size="2"><img style="WIDTH: 454px; HEIGHT: 213px" height="222" alt="" width="488" src="http://img1.orkut.com/img/doodle/mothersday.jpg" /></font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2">در وبگردی روزانه امروز گذارم به سایت حالا مهجور <a href="http://www.orkut.com">ارکات</a> افتاد، صفحه اصلی سایت به مناسبت روز مادر(البته از </font><font face="Tahoma" size="2">نوع فرنگی&zwnj;اش) به این نقش آراسته شده بود، خاطرات نقاشی&zwnj;های دوران کودکی و انتظار برای پخش نقاشی&zwnj;های ارسالی در برنامه کودک برایم دوباره زنده شد، نقش آدمکهایی با چشمانی درشت که چشمهایشان گاهی از صورتشان هم بیرون می&zwnj;زد، نقاشی&zwnj;هایی که هیچ وقت بر صفحه تلویزیون ظاهر نشدند.</font></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سفرنامه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/05/post_44.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15310</id>
   
   <published>2008-05-05T20:36:40Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ چهارشنبه (صبح) : شوق رفتن در دل غوغایی به پا کرده، غوغایی خاموش. دلیل خاموشی&zwnj;اش شاید قدم زدن در مرز بی تفاوتی است، مرزی که مدتهاست دوستش دارم. چهارشنبه (شب): حالا دور شده ام. فقط به اندازه چهارصد و...]]></summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="واگویه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="center"><img style="WIDTH: 205px; HEIGHT: 265px" height="597" alt="" width="344" src="http://i26.tinypic.com/2lup7qs.jpg" /></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2"><strong>چهارشنبه (صبح)</strong> :</font><font face="Tahoma" size="2"><br />
شوق رفتن در دل غوغایی به پا کرده، غوغایی خاموش. دلیل خاموشی&zwnj;اش شاید قدم زدن در مرز بی تفاوتی است، مرزی که مدتهاست دوستش دارم.</font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2"><strong>چهارشنبه (شب):</strong><br />
حالا دور شده ام. فقط به اندازه چهارصد و اندی کیلومتر. در این شهر جایی برای ما نیست! مهجورماندگی آرامگاه کوروش را با هیاهوی این روزهای شهر مقایسه می&zwnj;کنم، چه هیاهوی کاذبی!</font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2"><strong>پنجشنبه(صبح):<br />
</strong>موزه&zwnj;ی عکس ارگ کریمخانی و مجموعه نارنجستان قوام به اندازه تمام تاریخ ایران حرف برای گفتن دارد، برای ثبت لحظه&zwnj;ها به حافظه دوربین عکاسی پناه می&zwnj;برم، لحظه&zwnj;ها وصف ناشدنی&zwnj;اند!</font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2">&nbsp;<strong>پنجشنبه(شب):<br />
</strong>- باز هم به شیخ اجل جفا شده، این&zwnj;بار نه برای آوازه بخشیدن به غزل&zwnj;ها ی نابش بلکه در آراستن آرامگاهش!<br />
- شب حافظ حال دیگری است، دیوان غزلیاتش را به رسم عادت و به نیت دو دوست باز می&zwnj;کنم، کاش حال&zwnj;&zwnj;شان مثال فال&zwnj;شان باشد! چه نیکو فالی...کاش خودشان هم در کنارم بودند.<br />
- بی&zwnj;سلیقه&zwnj;ایی در فضای حافظیه&nbsp; بی&zwnj;داد می&zwnj;کند! موسیقی در حال پخش غزلی است از سعدی با آواز شجریان! </font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2"><strong>جمعه(صبح):<br />
</strong>-سروهای باغ ارم را تا نبینی معنای &quot;سروچمان&quot; را نمی&zwnj;&zwnj;فهمی. صدای سیما بینا و آوازهای محلی&zwnj;اش فضا را آنقدر دل&zwnj;انگیز کرده که چهار ساعت تمام در باغ می&zwnj;مانی.</font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2"><strong>جمعه(شب):</strong><br />
- دیدار با <a href="http://www.daily61.blogfa.com/">رفیق گرمابه و گلستان عهد شباب</a>! :)<br />
- یک اشتباه کافی&zwnj;ست تا تمام حافظه دوربین عکاسی&zwnj;ات را یکباره از بین ببری! تمام لحظه&zwnj;های ثبت شده در یک آن نیست می شوند!</font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2"><strong>شنبه(صبح):</strong><br />
- خاطرمان هنوز از &zwnj;غفلت دیشب مکدر است!<br />
- عظمت&nbsp; پرسپولیس را که نگاه می&zwnj;کنی گفته هگل پیش چشمانت جان می&zwnj;گیرد، که تاریخ به ما می&zwnj;آموزد که از تاریخ هیچ نیاموخته&zwnj;ایم!</font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2"><strong>شنبه(عصر):</strong><br />
سفر به تاریخ و زیبایی&zwnj;ها و شلوغی&zwnj;های شیراز تمام می&zwnj;شود. سند و تصویر زیادی برای مرور سفر باقی نمانده ولی می&zwnj;دانم که خاطره&zwnj;اش از ذهن پاک نمی&zwnj;شود. ( تا زمانی که اسیر بیماری فراموشی نشوم!)</font></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/04/post_43.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15300</id>
   
   <published>2008-04-28T20:52:53Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary> بوی پیرهنت چون برف بهاری، تمام اتاق را سفید کرده بود عقربه ها مثل دو تیغه الماس بر مچ دستم برق می زدند و زمین به قطره اشک درشت و معلقی می مانست ماجرای مرا پایانی نبود اگر عطر...</summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="از ديگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<span style="FONT-SIZE: 13pt"><font face="Tahoma" size="2">
<p align="center">بوی پیرهنت چون برف بهاری، تمام اتاق را سفید کرده بود<br />
عقربه ها<br />
مثل دو تیغه الماس<br />
بر مچ دستم برق می زدند<br />
و زمین به قطره اشک درشت و معلقی می مانست<br />
ماجرای مرا پایانی نبود<br />
اگر عطر تو از صندلی برنمی خاست<br />
دستم را نمی گرفت و <br />
به خیابانم نمی برد...</p>
<p align="center"><font face="Arial"></font>&nbsp;&quot; شمس لنگرودی&quot;</p>
</font></span>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>افاضات ۲</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/04/post_42.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15291</id>
   
   <published>2008-04-25T20:07:00Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ تورقی در خاطرات احتشام السلطنه می نمودیم به این پاراغراف رسیدیم که : &laquo; شاه ایران بر ملت و پارلمان یاغی شده و علیرغم سوگندهای مکرر و وثائق و تعهداتی که در حفظ و حراست قانون اساسی و رعایت...]]></summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="افاضات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<font size="2">
<p align="right"><font face="Tahoma">تورقی در خاطرات احتشام السلطنه می نمودیم به این پاراغراف رسیدیم که :<br />
&laquo; شاه ایران بر ملت و پارلمان یاغی شده و علیرغم سوگندهای مکرر و وثائق و تعهداتی که در حفظ و حراست قانون اساسی و رعایت حقوق ملت سپرده است، دست به کودتا زده و به کمک افسران روسی و پشت گرمی به حمایت دولت تزاری روسیه مجلس را به توپ بسته و وکلاء مردم و ارباب جراید و آزادیخواهان را به زنجیر کشیده و به شکنجه و آزار ایشان پرداخته، جمعی نفوس بی گناه را بر خلاف قانون و بدون محاکمه و توجه اتهام و اثبات تقصیر به دار مجازات آویخته اسة. با ارتکاب این اعمال جانیانه و خائنانه مذکور صلاحیت بقاء بر تخت سلطنت از شاه ایران سلب گردیده و محمد علی شاه، در حقیقت فردی یاغی و جنایتکار است و دیگر پادشاه قانونی ایران نیست بلکه عامل اجرای نقشه های بیگانه در ایران است...&raquo;<br />
این تهفه تتن&zwnj;های قجری کجا و آن شیر بیشه جنگ و میهن پرستی نادر شاه افشار کجا؟ شما را به خدا می&zwnj;بینید؟ یک زمان بود که از ترس نادر پطر کبیر و صغیر مملکت تزاری جسارت نمی&zwnj;کردند بدون اذن دخول خدمت شاه ایران برسند وقتی خبر عزم حمله شاه عباس کبیر به عثمانی تا ممالک یوروپ می رسید مثل توپ در آنجا صدا می کرد و ولوله&zwnj;ها راه می&zwnj;افتاد که حالا شاه ایران می&zwnj;آید و ما را می&zwnj;شورد و می&zwnj;رود اما حالا این مردکه مخنس به دستیاری آن لیاخوف روسی جلاد شده، عمله جور و فساد اجانب . وا اسفا بر این ملت یتیم.<br />
&nbsp;چه خوش گفته هر که گفته:<br />
پدر ملت ایران اگر این بی پدر است&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به چنین ملت و گور پدرش باید ... <br />
یا حق.<br />
&laquo; هزار دستان &raquo;<br />
سی ویکم فروردین ماه، سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی </font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma">........................................................................<br />
زبانمان الکن است، چه بگوییم که همه&zwnj;ی ترسمان از این است که این کتابچه&zwnj;ی بی&zwnj;خاطره&zwnj;ی تلخ خاطرات ما فردا دست آویز خنده&zwnj;ی که می شود؟ <br />
همان به که گوشه&zwnj;ی عزلت گزینیم و ورقی مکتوب ننماییم که هر چه امروز بر سرمان می&zwnj;رود مایه ننگ فرداست...<br />
الاحقر.</font></p>
</font>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>افاضات ۱</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/04/_.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15268</id>
   
   <published>2008-04-18T20:03:51Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary>(۱) شنيديم در پطرزبورغ دولت روس محض خود نمايي بيست هزار قشون از قشون نمره اول روس در جلوي اعليحضرت همايوني مظفر الدين شاه قاجار سان داده بود يکي از ملتزمين مقرب درگاه که گويا امير بهادر جنگ بوده خدمت...</summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="افاضات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="right"><font face="Tahoma" size="2">(۱)<br />
شنيديم در پطرزبورغ دولت روس محض خود نمايي بيست هزار قشون از قشون نمره اول روس در جلوي اعليحضرت همايوني مظفر الدين شاه قاجار سان داده بود يکي از ملتزمين مقرب درگاه که گويا امير بهادر جنگ بوده خدمت شهنشه&nbsp; شوکت قدر قدرت جم جاه ايران عرضه داشته بود: <br />
من با پانصد سوار ابوابجمعي خودم همه اين بيست هزار نفر را شکست مي&zwnj;دهم. . <br />
... خوري زياده کرده بود مردک. گذشت آن دوران که مي شد با ممالک و بلاد يوروپ و ينگه دنيا قياس کنيم خودمان را. مملکت را تعطيل کنيد دارالايتام باز کنيد.<br />
.يا حق <br />
&quot;بيست و پنجم فروردين ماه سنه يکهزار و سيصد و هشتاد و پنج خورشيدي.&quot;</font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2">.........................................<br />
(۲)<br />
مرقوم فرموده بودید &quot;دارالایتام&quot;!<br />
... اندکی تامل کردیم، این مملکت را چه به دارالایتام؟!<br />
&nbsp;گمان&zwnj;مان بر این نمی&zwnj;رود که در دارالایتام کسی چشم به کاسه&zwnj;ی دیگری بدوزد، همه چشم&zwnj;شان به کاسه&zwnj;ی خود است که کی پر می شود، تا انبار کنند صدقه&zwnj;های این و آن را.<br />
دارالایتام را ببندید، که اینجا خانه&zwnj;ی دزدان و رهزنان است، گدا از گدا می&zwnj;دزدد، شاه از گدا!</font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2">&quot;سی&zwnj;ام فروردین ماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت شمسی، اصفهان&quot;<br />
الاحقر:مکتوب.</font></p>
<p align="right"><font face="Arial"><font color="#800000"><font face="Tahoma" size="2">نام نویسنده مرقومه&zwnj;ی اول محفوظ است.</font><br />
</font></font></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>برای تقسیم لحظه!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/04/post_41.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15250</id>
   
   <published>2008-04-08T20:27:13Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[امواج&nbsp; رادیویی چند دقیقه ایی به&zwnj;روی فرکانسی که خودش را رادیو ۲۴ ساعته آ ـ اف ام ـ لس آنجلس معرفی می&zwnj;کند، متوقف می&zwnj;شود. این آواز و نوای شبانه همراه با صدای باران عجیب به دل می&zwnj;نشیند. شبي که آواز...]]></summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="واگویه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="right"><font face="Arial">ا</font><font face="Tahoma" size="2">مواج&nbsp; رادیویی چند دقیقه ایی به&zwnj;روی فرکانسی که خودش را رادیو ۲۴ ساعته آ ـ اف ام ـ لس آنجلس معرفی می&zwnj;کند، متوقف می&zwnj;شود. این آواز و نوای شبانه همراه با صدای باران عجیب به دل می&zwnj;نشیند.</font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2">شبي که آواز ني تو شنيدم<br />
چو آهوي تشنه پی تو دويدم<br />
دوان دوان تا لب چشمه رسيدم<br />
نشانه&zwnj;اي از ني و نغمه نديدم<br />
:<br />
:</font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2"></font><a href="http://avazsonati.com/harmonia.ir/Singles/Archive81/Pari_kojaayi.wma"><font face="Tahoma" size="2">بشنوید.</font></a></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2"><font face="Arial"><font face="Tahoma">خواننده : حسين قوامي<br />
آهنگساز: مهندس امير همايون خرّم<br />
دستگاه: همایون<br />
شاعر: هوشنگ ابتهاج</font><br />
</font></font></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>و این منم...زنی تنها...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/03/post_40.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15189</id>
   
   <published>2008-03-25T21:06:50Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;در سر تا سر دنیا کم نیستند زنانی که جوانی&zwnj;شان با دردی مشابه ایرنا آغاز شده و این&nbsp;درد ادامه یافته، به اوج&nbsp;رسیده و شاید هیچ&zwnj;گاه هم پایان نرسیده. &quot;غریبه&quot; تنها روایتی بی&zwnj;پرده از زن مهاجری &zwnj;که قربانی خشونت جنسی...]]></summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="از ديگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="left"><font face="Tahoma" size="2"></font>&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<p align="center"><img style="WIDTH: 241px; HEIGHT: 394px" height="408" alt="" width="255" src="http://cinemascope85.files.wordpress.com/2007/05/la-sconosciuta.jpg" /></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2"></font>&nbsp;<font face="Tahoma" size="2">در سر تا سر دنیا کم نیستند زنانی که جوانی&zwnj;شان با دردی مشابه ایرنا آغاز شده و </font><font face="Tahoma" size="2">این</font><font face="Tahoma" size="2">&nbsp;درد ادامه یافته، به </font><font face="Tahoma" size="2">اوج</font><font face="Tahoma" size="2">&nbsp;رسیده و شاید هیچ&zwnj;گاه هم پایان نرسیده. <br />
&quot;<a href="http://imdb.com/title/tt0494271/">غریبه&quot;</a> تنها روایتی بی&zwnj;پرده از زن مهاجری &zwnj;که قربانی خشونت جنسی &zwnj;می&zwnj;شود، نیست. غربیه داستان تلخ هزاران زن و کودک عصر ماست که ناخواسته وارد بازی کثیف و بی&zwnj;رحمی به نام تجارت کودک و تجارت س&zwnj;ک&zwnj;س می&zwnj;شوند.<br />
بازی کثیفی که زیر آسمان وطنمان یادگرفته&zwnj;ایم تنها با گفتن جمله&quot;محال است&quot; به روی آن چشم ببندیم!</font></p>
<p align="right">La, Sconosciuta (2006<span>)</span></p>
<p align="right"><a href="http://imdb.com/name/nm0868153/"><font size="2">Giuseppe Tornatore</font></a></p>
<font size="2">
<p align="left"><br />
&nbsp;</p>
</font>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عیدانه!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/03/post_39.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15169</id>
   
   <published>2008-03-18T20:59:17Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ از تو می&zwnj;نویسم، تمام سال تنها یک فصل می&zwnj;شود؛ بهاری که شکوفه لبانت به بوسه، باز شد....]]></summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="شعر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="center"><font face="Tahoma" size="2"><img style="WIDTH: 184px; HEIGHT: 337px" height="457" width="254" alt="" src="http://pro.corbis.com/images/42-19187856.jpg?size=67&amp;uid={14bfe8c4-7713-4ced-b548-2d4e68f81820}" /></font></p>
<p align="center"><font face="Tahoma" size="2">از تو می&zwnj;نویسم،<br />
تمام سال<br />
تنها یک فصل می&zwnj;شود؛<br />
بهاری که <br />
شکوفه لبانت<br />
به بوسه، باز شد.</font></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روز زن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/03/post_38.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15132</id>
   
   <published>2008-03-08T11:46:27Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[خلاصه می&zwnj;شوی، در رنگ چشمانت یا طرح اندامت. فراموش می&zwnj;شوی، در حجم روزهایش یا سردی دستانش. اما زنده می&zwnj;مانی&nbsp;، بی&nbsp;لمس دستانش یا عشقبازی با نگاهش....]]></summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="شعر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="center"><font face="Tahoma" size="2">خلاصه می&zwnj;شوی،<br />
در رنگ چشمانت<br />
یا طرح اندامت.</font></p>
<p align="center"><font face="Tahoma" size="2">فراموش می&zwnj;شوی،<br />
در حجم روزهایش<br />
یا سردی دستانش.</font></p>
<p align="center"><font face="Arial"><font face="Tahoma" size="2">اما<br />
زنده می&zwnj;مانی</font></font><font face="Arial"><font face="Tahoma" size="2">&nbsp;،<br />
بی&nbsp;لمس دستانش<br />
یا <br />
عشقبازی با نگاهش.<br />
</font></font></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بر قانون خویش!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://maktoub.malakut.org/2008/03/post_37.html" />
   <id>tag:maktoub.malakut.org,2008://24.15108</id>
   
   <published>2008-03-01T20:53:51Z</published>
   <updated>2008-07-02T18:10:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[امروز و پیشترها را که پیش هم می&zwnj;گذارم و مقایسه می&zwnj;کنم اختلاف رفتاری نسبتا عمیقی در رفتارم می&zwnj;بینم. روزهایی در زندگی&zwnj;ام بوده&zwnj;اند که نگرانی در مورد غیبت دوستانم یا مشکلات زندگی روزمره&zwnj;شان آنچنان بی&zwnj;تابم می&zwnj;کرد که گاه گذار روزهای زندگی...]]></summary>
   <author>
      <name>مکتوب</name>
      
   </author>
         <category term="واگویه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://maktoub.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="right"><font face="Tahoma" size="2">امروز و پیشترها را که پیش هم می&zwnj;گذارم و مقایسه می&zwnj;کنم اختلاف رفتاری نسبتا عمیقی در رفتارم می&zwnj;بینم. روزهایی در زندگی&zwnj;ام بوده&zwnj;اند که نگرانی در مورد غیبت دوستانم یا مشکلات زندگی روزمره&zwnj;شان آنچنان بی&zwnj;تابم می&zwnj;کرد که گاه گذار روزهای زندگی خودم فراموشم می&zwnj;شد، هر چند همیشه این نگرانی از سوی اطرافیانم به مهربانی تعبیر می&zwnj;شد ولی امروز، خودم این نگرانی را مهربانی نمی&zwnj;دانم و سعی می&zwnj;کنم کمتر پی&zwnj;گیر نگرانی&zwnj;هایی از این دست باشم.<br />
تعبیر این تغییر حالت و رفتار نسبت به دیگران هنوز برای خودم هم روشن و واضح نیست ولی می&zwnj;دانم در پس این رفتار ، بی&zwnj;تفاوتی نسبت به سرنوشت دیگران ننهفته است و چه بسا تمرینی باشد برای مثبت اندیشی به جریان زندگی!<br />
هر چند وجود استثنا برای نگران شدن را انکار هم نمی&zwnj;کنم!</font></p>]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
