افاضات| صفحه‌ی اصلی |حیرانی

بايگانی مطالب: از ديگران

June 29, 2007

...

تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم

رسول یونان از مجموعه ی روزبخیر محبوب من

August 4, 2007

پاسخی برای یک سوال

همه‌ی چیزهای خاکی که متعلق به خداوند است ممکن است از آن شیطان هم باشد. حتا حرکات عاشقان در عشقبازی.
از نظر او این اعمال گویای حوزه فساد و شرارت بود.
...
مردی فانوس به دست که در ساحل قدم می‌زند و فانوس خود را تکان می دهد شاید دیوانه جلوه کند. اما در شبی که موجها باعث سرگردانی کشتی ایی شود همین مرد یک منجی‌ست. سیاره ایی که در آن زندگی می‌کنیم برزخی میان بهشت و جهنم است. هیچ عملی به خودی خود خوب یا بد نیست. تنها جای آن در نظم امور آن را خوب یا بد می‌کند. کنش جسمانی به عشق به خودی خود خوب یا بد نیست. اگر عشق تو با نظمی که خداوند خلق کرده هماهنگ باشد٬ اگر عشق حقیقی باشد آنگاه عشق بازی تو خوب خواهد بود و تو را خوشحال می‌کند. زیرا خداوند حکم کرده است که « انسان پدر و مادر خود را ترک خواهد کرد و به جفتش خواهد پیوست؛ و هر دو یک بدن خواهند شد. »

ـ قسمتی از رمان شوخی
(با اندکی جرح و تعدیل)

شوخی ـ ميلان کوندرا ـ ترجمه فروغ پورياوری ـ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
 

August 11, 2007

عشق سگی

نام فیلم :Amores perros ( عشق سگی)
کارگردان :Alejandro González Iñárritu
محصول سال 2000
روایت داستان عشق نامشروع پسر جوانی به همسر برادر تندخوی خود و تلاش پسر برای فراهم کردن مقدمات فرار به همراه زن برادرش با شرکت کردن در مسابقه‌ی وحشیانه سگها... عشق ممنوع  مرد متاهلی به یک مدل تبلیغاتی٬ عشق شدید دختر مانکن به سگ خود٬ و  زندگی مرد خیابانگرد و آدم کشی که گله سگهایش در نبود دختر و همسرش تنها همدمان روزگارش شده اند٬ و نهایتا پیوند خوردن این سه داستان با وقوع یک تصادف رانندگی و تغییر این سه زندگی بعد از این تصادف ساختار اصلی فیلم عشق سگی است. نحوه ی روایت داستان مثل دو اثر بعدی ایناریتو  ۲۱ گرم و بابل حرکتی دایره وار دارد که این خود یکی از جذابیت های فیلم به شمار می‌رود...
حکایت تنهایی انسان ها و روح گاها مصنوع حاکم بین روابط  انسانی و تعلقات ماتریالیستی شخصیت های
داستان شالوده اصلی فیلم را تشکیل می‌دهد.

صحنه‌ی تاثیر گذار فیلم ( برای من):
نگاه پر افسوس و حسرت والریا (دختر مانکن)  بعد از تصادف٬ به  بیلبورد خالی خیابانی که روزی عکس خودش را به روی آن می‌دید.

و مثل هميشه موسيقی زيبای فيلمهای ایناریتو

August 26, 2007

يکشنبه

که مي‌گويد که روزها باهم برابرند؟
من در يکشنبه‌ای* او را يافتم
.. و در دوشنبه‌ای او را گم کردم ..

هر دوشنبه که فرا مي‌رسيد .. آرزو مي‌کردم
که جهان در همان يکشنبه به پايان آمده بود...
و خورشيد ديگر روشني بخش دوشنبه نمي‌گشت

اما خورشيد از عشق من عظيم‌تر است
که اگر قرار بر شنيدن سخن عاشقان داشت ...
.... خيلي سال پيش مرگش فرا رسيده بود

عشق من رفته است
اما خورشيد من همچنان مي‌تابد

خورشيد همچنان مي‌درخشد:
... که روزها در پي آن آیند
روزهايي:
.... که در آن عشاق جوان ملاقات کنند
و شکرگزار باشند که:
... هنوز خورشيد هست
... و هنوز روز يکشنبه‌ای هست ...


ــــــــ
* يکشنبه روز خورشيد


پ.ن: شعر از ایشون 

August 31, 2007

ما انسانها!

تلاش آبراهام مزلو (۱۹۷۰ ـ ۱۹۰۸) در دوران زندگی اش بر اين بود که زندگيش را وقف ابداع گونه ايی روانشناسی برای برقراری صلح و آشتی کند. نوعی روانشناسی که با بهترين و عاليترين آرمانها و استعدادهايی که در توان انسانهاست سر و کار داشته باشد. به اعتقاد مزلو انگيزه و شرط اولیه دست یافتن به تحقق خود در آدمی نياز های مشترک و فطری است که در سلسله مراتبی از نيروندترين تا ضعيفترين نياز قرار می گيرد:

ـ نيازهای جسمانی يا فيزيولوژيک

ـ نيازهای ايمنی

ـ نياز محبت و احساس تعلق

ـ نياز به احترام

سلسله مراتبی از این نیازهاست که انسان برای تحقق خود به ارضای حداقل هر یک از نیازهای سطوح پایین تر نیازمند است...

در برشمردن و چگونگی ارضای این نیازها نکته ایی که برای من جالب و تامل برانگیز جلوه نمود اعتقاد مزلو در مورد ارضای نیاز تعلق و محبت بود٬ به اعتقاد مزلو ارضای نیازهای تعلق و محبت در دنیای نوین به علت تحرک ما به طور فزاینده ایی دشوار شده است. چندان خانه و همسایگی و شهر و حتی همسرمان را عوض می کنیم که نمی توانیم ریشه بگیریم. آن‌قدر در یک جا نمی‌مانیم٬ تا حس تعلقی در ما ریشه بدواند. امروزه بسیاری از مردم با اینکه در میان افراد بی‌شماری زندگی می کنند احساس تنهایی و جدایی می کند. در واقع حتی ممکن است کسانی را که دیوار به دیوارمان زندگی می کنند را نشناسیم و برای شناختنشان هم تلاشی نکنیم چرا که چندی نمی گذرد که ما یا آنها آنجا را ترک می گوییم....

روانشناسی کمال ( الگوهای شخصیت سالم ) ـ دکتر دوآن شولتس ـ ترجمه گیتی خوشدل ـ نشر پیکان

September 8, 2007

آن جای بهتر!

"رويا سرزمين مناسبي است براي زندگي کردن، وقتي که هيچ توجيهي براي واقعيت نداري " 
این جمله از تک جمله‌های ثبت و حک شده‌ی ذهنی من است که متاسفانه مرجع و گوینده‌اش به خاطرم نیست (البته فکر هم نمی‌کنم این قضیه اهمیت چندانی داشته باشد!)  نکته‌ایی که هر از گاهی باعث فکرمشغولی‌ام می‌شود، رسیدن به تعریف درستی از رویا و واقعیت است٬ با اینکه عمیقا معتقدم که واقعیتِ موجود و عالم  واقعی ساخته‌ی ذهن و عمل خود انسانهاست و به پذیرش وجود ِعالم واقعی خارج از اراده انسان اعتقادی ندارم با این حال اغلب اوقات پناه بردن به عالم خیال و زندگی در این عالم را واقعی تر از این عالم به اصطلاح واقعی می‌دانم! شاید چون عالم خیال و رویا مجموعه‌ایی از بهترین حالات محسوسات است...

November 3, 2007

خودشناسی در آینه مناسبات با دیگری

چندی پیش به لطف دوستی فرصتی پیش آمد تا مجموعه روزگفتارهای " آرش نراقی " را بشنوم ، هنوز تمامی مباحث ارائه شده را به طور کامل بررسی نکرده ام، در این مجموعه مبحث روابط انسانی  و به عبارت جناب نراقی " روابط محرمیت آمیز" بیش از سایر مباحث ارائه شده  مورد توجه من قرار گرفت، آنچه در ذیل می آید (با اندکی جرح و تعدیل) سوالات مطرح شده از طرف من و متعاقبا جواب آرش نراقی است، البته واضح است که شنیدن این مجموعه خود لطف دیگری دارد...

                                 
جناب نراقی،
با سلام و آرزوی سلامتی؛
حقیقتش تا چند وقت پیش من خواننده و شنونده صحبتهای شما و نظراتتون نبودم، تا مدتی پیش که به واسطه لطف دوست عزیزی مجموعه روزگفتارهای شما به دستم رسید، بیش از هر چیز دیگری شرح وصف الحال های شما و به تعبیر من واگویه های شما به دلم نشست و پنهان نمی کنم که این حزن نشسته برگفتارتان بهتر از هر واژه ایی من را تحت تاثیر قرار داد، شرح حالتی که به گمانم همه ی ما انسان ها در زندگی تجربه اش کرده ایم، تفاوت در کم و بیش است.
همین احساس مشترک که شما به گفتار درآورده اید زمینه ساز تفکر و تامل بیشتر من در احوالات خودم شد و به تبع پرسش هایی هم در ذهنم شکل گرفت، که گمان کردم با در میان گذاشتنش با شما شاید افق جدیدی به رویم باز شود، شفاف تر و البته راه گشا تر.
گفته بودید در روابط انسانی همیشه آماده ی دل کندن اید و اولین و برجسته ترین نکته در آغاز هر رابطه ایی را زوال پذیری آن می پندارید و حفظ فاصله مندی را برای پیشگیری از آن چاره ساز دانسته اید، حال من از شما سوال می کنم آیا راه بهتری نیست؟(ضمن اینکه این زوال پذیری را قبول دارم) به نظرتان همین تصور زوال پذیری خود راهی نمی شود برای غفلت در به عمق بخشیدن به هر رابطه؟
البته در جایی هم گفته بودید که این تناقض را قبول دارید، پس به نظرتان با حفظ این شرط اولیه پایه های یک رابطه محرمیت آمیز شکل می گیرد؟ اصلا شروط اصلی یک رابطه محرمیت آمیز عمیق را چه می دانید و هدف از شکل گیری یک رابطه محرمیت آمیزبه نظرتان چیست؟
شاید در نظر  شما ترس از وابستگی به دیگری هم مطرح باشد، البته به گمان من این وابستگی اگر احساس تعلق روحی باشد اصلا عنوان وابستگی نمی گیرد، به نظر من همین که احساس کنی روح تو با دیگری درهم آمیخته است نه تنها نگران کننده نیست که شاید مایه شادمانی هم باشد. گفته اید تنها در روابط خانوادگی و بخصوص با مادر احساس تعلق می کنید و این نوع رابطه عاطفی فرزند و مادر  به عقیده شما از رابطه ی محرمیت آمیز دو انسان جدا است، آیا به نظر شما در هیچ نوع رابطه عاطفی فرزند و والد زوال پذیری دیده نمی شود؟
یا شاید به قول "میلان کوندرا" در کتاب "شوخی" شما هم پیوند عاطفی والد و فرزند را در حکم راهنما و چراغ امید بخشی برای کسب اطمینان از راه بازگشت به ساحل می دانید اما هنوز در اینکه راه بازگشت کدام است دچار تردید هستید؟ به نظر شما راه بازگشت کدام است؟
و نکته آخر که خود من هم کم و بیش تجربه اش کرده ام دوگانگی و تردید و شناسایی مرز عشق و تنفر و محبت و خشم وبه تعبیر شما مشکل در درونی کردن موجود خارجی است، البته کتمان نمی کنم که بروز این حالت در من به شخصه زمانی ست که  در رابطه دچار حالت عصبانیت و خشم می شوم و کوشش می کنم موجود درونی شده وجودم را به سطح بیاورم و با ایجاد فاصله بین خود و دیگری کمی خودم را آرام کنم! به نظر شما حل تعارضات فکری در روابط محرمیت آمیز به چه نحوی مطلوب است؟ آیا ایجاد فاصله در روابط محرمیت آمیز امر صحیحی است؟
:
:
                                                "جوابیه"                                                                      :
دوست ارجمند
سلام،
خوشحالم که آن "واگویه ها" با جان شما بیگانه نیست.  من اندوهی را که در آن صدا موج می زند بعدها کشف کردم.  گاهی طنین صدا بیش از واژگان از روح ما پرده برمی دارد.  باری، به گمانم شما هوشمندانه راز آن رنج پنهان را در آن صدا یافته اید.  رازی که به گمان من در بن سرشت سوگناک زندگی همه ما نهفته است.  اگر دلتان می خواهد آن را "پارادوکس عشق یا محرمیت" بنامید. تجربه های محرمیت آمیز حصارهای دفاعی روح ما را در برابر دیگری فرو می ریزد، و در نتیجه میزان "آسیب پذیری" ما را به نحو چشمگیری بالا می برد.  به گمان من خطرخیزترین وجه این آسیب پذیری نفی یا محدودیت استقلال فردی نیست، گسترده شدن نقاط حساس
 و دردانگیز و نیز ناتوانی تو در حفاظت مؤثر از آن نقاط حساس است.  روح عاشق برهنه و بی سپر است- در جهانی که از همه سو تیر بلا می پراکنند.  این آسیب پذیری کاملاً می تواند اصل موجودیت "من" را مورد تهدید قرار دهد.  اما از سوی دیگر، این برهنگی و درآمیختگی روحی از جمله مهمترین راههایی است که این "من" می تواند حدود وجودیش را جابجا کند، افقهایش را گسترش دهد و از پاره ای از عمیقترین ملالها و اضطرابهای وجودی که نهایتاً ناشی از تناهی و تنگنای حدود زندان "من" است، فراتر برود.  ما همیشه میان آن ترس و این شوق در نوسان هستیم، و هر کدام به تناسب شایستگی ها و اقبالمان از این دریا بهره ای می بریم. 
اما نکته مهم دیگری که شما به آن اشاره کردید مسأله "فاصله" در روابط محرمیت آمیز است.  حقیقت این است که ادبیات عاشقانه ما مبتنی بر ایده "نفی فاصله" بوده است.  یعنی آنها نهایت عشق را فنای عاشق در معشوق می دانستند.  و احیاناً همین تلقی از کمال عشق است که موجب شده است عارفان ما اوج سلوک معنوی را "فنا"ی فرد عارف در خداوند بدانند.  اما ایده اوج عشق به مثابه نفی فاصله از جمله ریشه های تراژدی در روابط محرمیت آمیز در روزگار مدرن است.  فراموش نکنیم که فردانیت محصول فاصله گذاری است.  فردانیت من وقتی شکل می گیرد که من بتوانم مرزهای "من" را بروشنی ترسیم کنم و حدود آن را از حدود دیگران متمایز نمایم.  در جهان مدرن هویت من بر مبنای "فردانیت" و در نتیجه "فاصله" تعریف می شود، و لذا عشق به مثابه نفی فاصله کاملاً سرشتی سوگناک می یابد:  سودای محالی است که در نهایت فرد را ناکام می نهد.  به همین دلیل است که در جهان معاصر کسانی که به وجود و حضور آن "فاصله" باور داشته اند دو رویکرد متفاوت نسبت به عشق در پیش گرفته اند:  کسانی مانند سارتر یا پاره ای از فمینیستها نهایتاً عشق را "توهم" یا "سودای محال" دانسته اند، افسانه ای که هرگز به حقیقت نمی پیوندد و طالبان خود را خسته و فرسوده تشنه کام رها می کند؛ اما کسانی مانند کانت از ما خواسته اند که درکمان را از عشق بر مبنای واقعیت آن فاصله تغییر دهیم.  کانت نکته یابی های خوبی در این باره دارد.  در چارچوب تلقی کانتی از مناسبات انسانی، دو احساس مهم است که محوریت دارد: عشق و احترام.  از منظر او عشق یعنی "نزدیک شدن" و احترام یعنی "حفظ فاصله".  رابطه انسانی اخلاقاً سالم رابطه ای است که توأم با عشق و احترام است. یعنی فرد در عین آنکه به شوق نزدیک شدن به محبوب پاسخ مثبت می دهد، اما باید هنر حفظ فاصله را هم بداند و پاره ای حریمها را درنوردد.  در واقع یکی از مهمترین راههای نزدیک شدن به دیگری این است که فاصله هایی را با او رعایت کنیم.  و این صورت دیگری از "پارادوکس عشق یا محرمیت" است.  تو فقط وقتی می توانی با محبوبت به معنای واقعی نزدیکتر شوی که هنر رعایت فاصله با او را بدانی.  در واقع تو در هر رابطه ای باید بکوشی نقطه تعادل میان عشق و احترام را که متناسب با آن رابطه خاص است کشف کنی.  هنر "رابطه ورزی" هنر کشف آن نقطه تعادل طلایی است.  به گمان من هیچ فرمول از پیش تعیین شده ای برای کشف آن نقطه تعادل وجود ندارد.  این چیزی است که افراد باید در ضمن رابطه ای کاملاً شخصی با طرف مقابل
هوشمندانه و در ضمن نوعی فرآیند آزمون و خطای ظریف بیاموزند.

پ.ن: عنوان این پست وام گرفته شده از یکی از مباحث مجموعه روزگفتارهای آرش نراقی است.

December 4, 2007

به روایت دوست!

Old Boy

فیلمی از چان ووک پارک

2004

Laugh and world laughs with you.weep  and you will weep alone

 

یک تراژدی در باب انتقام . اولین فیلم از سه گانه هایی با موضوع انتقام چان ووک پارک .

دااسو در شبی بارانی در حالی که به شدت مست کرده است ناپدید می شود. دو ماه بعد او را در اتاقی در ناکجا آباد زندانی شده می یابیم در حالیکه نمی داند چرا، توسط چه کسی و به چه مدت زندانی خواهد ماند. یک سال بعد خبر به قتل رسیدن همسرش را در تلویزیون می بیند و به جنون می رسد. پلیس همسر مقتول را که یک سال است ناپدید شده متهم اصلی می داند.

15 سال بعد زمان آزادی او فرا می رسد. دااسو در حالیکه هیپنوتیزم شده در پشت بام یک برج خود را آزاد می یابد... عملیات انتقام از طرف دااسو آغاز می شود . یافتن پاسخ این سوال که چه کسی و چرا او را به مدت 15 سال زندانی کرده است .

در رستورانی درحال خوردن یک هشت پای زنده بیهوش می شود و میدو خدمتکار جوان ، او را به خانه خود می برد. آن دو کم کم به هم دل می بندند. دااسو با شناسایی رستورانی که غذا را به آنها سفارش می داده محل زندان را می یابد و 6 عدد از دندان های زندانبان را با چکش می کشد . او موفق به یافتن عامل اصلی (ووجین) می شود اما ... در صورت کشتن او از کشف راز خود محروم خواهد شد.

ووجین که در همه حال دااسو را تحت نظر دارد (حتی زمانی که دااسو و میدو با هم می خوابند) به او 5 روز فرصت می دهد تا راز را بیابد وگرنه او هر کسی را که دااسو عاشقش بشود می کشد.

در ادامه تحقیقات دااسو به مدرسه تحصیل زمان نوجوانی خود می رسد و موفق به شناسایی ووجین و خواهرش در آن مدرسه می شود. او کشف می کند که خواهر ووجین به علت شایعاتی که در مورد هرزه بودن او پخش شده بود خود کشی کرده .

دااسو به محل اقامت ووجین در برجی مجهز می رود . در آنجا مشخص می شود که ووجین و خواهرش عاشق هم بوده اند و با هم خوابیده اند و دااسو که متوجه این موضوع شده شایع کرده که او حامله است و خواهر بهمین خاطر خود را کشته . ووجین به دااسو می گوید که میدو نیز درواقع دختر دااسو است که وقتی او دزدیده شده 3 سال داشته و ووجین او را بزرگ کرده . یعنی دااسو عاشق دخترش شده و با او خوابیده است.

دااسو سگ ووجین می شود تا او به میدو واقعیت را نگوید و در ادامه زبانش را که باعث این شایعه (مرگ خواهر ووجین) شده می برد.

مدتی بعد ... دااسو برای فراموشی این درد دوباره هیپنوتیزم می شود و به دو قسمت تقسیم می شود ... دااسو که راز را نمی داند ...  و هیولا که راز را می داند ... هیولا می میرد .

 

پسر پیر برعکس فیلمهای مشابه که دائما گره گشایی دارد، و با اینکه کیلو کیلو اطلاعات به بیننده میدهد اما اصلا گیج کننده نیست و در پایان تماشاگر با کمی تمرکز تکه های پازل را کنار هم گذاشته و لازم نیست به خود بگوید : مثل اینکه یه بار دیگه باید این فیلم رو ببینم.

پ.ن: تجربه‌ی جالب و جدیدی بود، برای دیگری نوشتن...ممنون از دانیال برای این پیشنهاد، معرفی خوبی از این فیلم نوشته. 

December 8, 2007

Dancer in the dark

They say: It’s the last sang*

They don’t want know us, you see.

It’s only the last song,

If we let it be.

 

بعد از دیدن این فیلم اونقدر متاثر شده ‌ام که هیچ چیز نمی تونم بگم٬ به غیر از اینکه این فیلم را فقط باید دید!

*: قسمتی از همین فیلم.

February 10, 2008

اگر تخم مرغها بشکند؟!!

 

:
مرد: برادرم دیوانه شده. او فکر می‌کند مرغ هست!
روانپزشک: خب چرا نمی‌آوریش پیش من؟
مرد : خب به تخم‌مرغ احتیاج دارم.
:
" این چیزی‌است که در مورد رابطه زن و مرد به آن فکر می‌کنم. بیشترشان در این رابطه همدیگر را اذیت می‌کنند و از هم راضی نیستند اما فکر می‌کنند به تخم‌مرغ های این رابطه نیاز دارند."

 آنی‌هال-وودی آلن.

March 26, 2008

و این منم...زنی تنها...

   

 در سر تا سر دنیا کم نیستند زنانی که جوانی‌شان با دردی مشابه ایرنا آغاز شده و این درد ادامه یافته، به اوج رسیده و شاید هیچ‌گاه هم پایان نرسیده.
"غریبه" تنها روایتی بی‌پرده از زن مهاجری ‌که قربانی خشونت جنسی ‌می‌شود، نیست. غربیه داستان تلخ هزاران زن و کودک عصر ماست که ناخواسته وارد بازی کثیف و بی‌رحمی به نام تجارت کودک و تجارت س‌ک‌س می‌شوند.
بازی کثیفی که زیر آسمان وطنمان یادگرفته‌ایم تنها با گفتن جمله"محال است" به روی آن چشم ببندیم!

La, Sconosciuta (2006)

Giuseppe Tornatore


 

April 29, 2008

...

بوی پیرهنت چون برف بهاری، تمام اتاق را سفید کرده بود
عقربه ها
مثل دو تیغه الماس
بر مچ دستم برق می زدند
و زمین به قطره اشک درشت و معلقی می مانست
ماجرای مرا پایانی نبود
اگر عطر تو از صندلی برنمی خاست
دستم را نمی گرفت و
به خیابانم نمی برد...

 " شمس لنگرودی"

Powered by
Movable Type 3.31