از ديگران| صفحه‌ی اصلی |شعر

بايگانی مطالب: حیرانی

June 18, 2007

بدون شرح!

باور کن نمی‌دانم این بغض خفه٬ گاهی از کجا پیدایش می‌شود و همه جا را ابری می‌کند٬ حتی دل تو را.

July 1, 2007

خیلی دور٬ خیلی نزدیک...

کسی می‌گفت: اين مردمی که سفر می‌روند برای نياز به دورتر رفتن است. دورتر از اينجايی که هستند...
:
اما٬ من که به سفر نرفته‌ام٬ پس چرا دورم٬ از هر چه اینجاست و نزدیکترم به هر چه آنجاست؟!

September 26, 2007

یا جام باده یا قصه کوتاه...

به مثل آن طفلی که برگه‌ی سپید پیش آموزگار برد و گفت: " در صفحه‌ی نقاشی‌ام برف باریده، چیزی دیده نمی‌شود!" شما هم انگار کنید، اینجا هم برف باریده و چیزی دیده نمی‌شود!
تا کدام آفتاب یخ قلم و فکر باز کند...

October 24, 2007

نکند اندوهی برسد از سر کوه...

و هنوز هم نمی دانم این چه ناخوشی* و از کدام ناحیه‌ی جان است که گهگاه از اوج سرخوشی به قعر دلتنگی روانه‌ام می کند...

* تعبیر بهتری برای این حالت پیدا نکردم.

June 7, 2008

هیچ...


 مرد کنار سنگ قبری نشسته، با سنگی روی سنگ قبر چند خط می‌کشد و دو سه ضربه به آن می‌زند، دخترک حرکات مرد را با چشم دنبال می‌کند، مرد با حسرت عمیقی می‌گوید: خوشا به حالتان که جایتان در بهشت است و بلند می‌شود.
دخترک می‌گوید: زندگی با اعتقادات آسان‌تر است...
از کنارشان عبور می‌کنم.


بی‌ربط: با دیگران  خوری می و با ما تلوتلو؟

July 2, 2008

اهل آبادی در خواب...

ـ هسته‌های آلبالو روی میز جمع شده‌اند، می‌گویم در حق آلبالو هم ظلم می‌شود که میوه‌ی محفل و میهمانی‌نیست، کسی چیزی نمی‌گوید...

- در روزنامه نوشته‌اند بیست و نه نفر مسافر یک اتوبوس در بین راه کشته شده‌اند، نوشته راننده در خواب بوده.

- گوینده خبر دیروز می‌گفت ۱۹ نفر زیر ریزش سنگ و آجر جان داده‌اند ولی هنوز کسی چیزی نگفته.

ـ سالهاست می‌گویند فلان هواپیما را همچین روزی در خلیج همیشه فارس‌مان سرنگون کردند، سالهاست می‌گویند این کشتار جنایت بود...

- هسته‌های آلبالو به زمین سقوط می‌کنند، زمین هم‌رنگ خون می‌شود، کسی چیزی نمی‌گوید، همه در خوابند...

Powered by
Movable Type 3.31