حیرانی| صفحه‌ی اصلی

بايگانی مطالب: شعر

May 31, 2007

حالِ من ِ بی تو...

در رویاهایم٬‌‌ هیچگاه
کسی از ما
کم نمی‌شود
لحظه‌های نبودن‌ات
رویاهایم٬ از من
خوشبخت‌ترند

June 9, 2007

گل سنگم

کارگر معدن شده ام٬
هر روز تیشه میزنم
به قلب سنگی تو

ضربه‌ي آخر٬
کار من نیست٬
لبهایت به بوسه‌ایی باز شود٬
کفایت می کند

July 23, 2007

خوابی که تعبیری نداشت...

آمده بودی٬
مثل رویای دم صبح٬
شیرین٬
کوتاه٬
آرام٬
سهم من رویا‌ست
مرا از خواب بیدار نکنید...

October 18, 2007

زاد روز!

ساکت و بی‌حرفم،
تمام واژه ها رنگ تو دارند.
:
باشی یا نباشی؛
من با تو
هر روز زاده می‌شوم.

November 2, 2007

بازنده!

ثانیه‌های با هم بودن
حریف لحظه‌های دلتنگی
نمی‌شوند.
:
حریف همیشه،
یک گام
جلوتر است!

November 25, 2007

تمنا!

بوسه هایمان
که تمام می شود،
خواهش یک برگ می‌شوم،
برای ماندن؛
زیر نفس‌های باد...

January 14, 2008

زمستان...

برگها جوانه زده بودند، وقتی که عاشق شدی؛
حواست اصلا به خودت نبود.

برگها سبزتر بودند، اولین بوسه‌ات که به لب نشست؛
حواست اصلا به چشم‌ها نبود.

بارش برگ بود و خواهش تن، دلت که بی‌قرار رفتن شد؛
حواست اصلا به من نبود.

حالا سردی دی است و حجم خالی برگ،
اصلا حواست هست؟

پ.ن: این چند خط را  پارسال همین روزها اینجا نوشته بودمش، دلم هوایش را کرده، خانه‌ی بر باد رفته...

March 8, 2008

روز زن

خلاصه می‌شوی،
در رنگ چشمانت
یا طرح اندامت.

فراموش می‌شوی،
در حجم روزهایش
یا سردی دستانش.

اما
زنده می‌مانی
 ،
بی لمس دستانش
یا
عشقبازی با نگاهش.

March 19, 2008

عیدانه!

از تو می‌نویسم،
تمام سال
تنها یک فصل می‌شود؛
بهاری که
شکوفه لبانت
به بوسه، باز شد.

Powered by
Movable Type 3.31