حالِ من ِ بی تو...
در رویاهایم٬ هیچگاه
کسی از ما
کم نمیشود
لحظههای نبودنات
رویاهایم٬ از من
خوشبختترند
در رویاهایم٬ هیچگاه
کسی از ما
کم نمیشود
لحظههای نبودنات
رویاهایم٬ از من
خوشبختترند
کارگر معدن شده ام٬
هر روز تیشه میزنم
به قلب سنگی تو
ضربهي آخر٬
کار من نیست٬
لبهایت به بوسهایی باز شود٬
کفایت می کند
آمده بودی٬
مثل رویای دم صبح٬
شیرین٬
کوتاه٬
آرام٬
سهم من رویاست
مرا از خواب بیدار نکنید...
ساکت و بیحرفم،
تمام واژه ها رنگ تو دارند.
:
باشی یا نباشی؛
من با تو
هر روز زاده میشوم.
ثانیههای با هم بودن
حریف لحظههای دلتنگی
نمیشوند.
:
حریف همیشه،
یک گام
جلوتر است!
بوسه هایمان
که تمام می شود،
خواهش یک برگ میشوم،
برای ماندن؛
زیر نفسهای باد...
برگها جوانه زده بودند، وقتی که عاشق شدی؛
حواست اصلا به خودت نبود.
برگها سبزتر بودند، اولین بوسهات که به لب نشست؛
حواست اصلا به چشمها نبود.
بارش برگ بود و خواهش تن، دلت که بیقرار رفتن شد؛
حواست اصلا به من نبود.
حالا سردی دی است و حجم خالی برگ،
اصلا حواست هست؟
پ.ن: این چند خط را پارسال همین روزها اینجا نوشته بودمش، دلم هوایش را کرده، خانهی بر باد رفته...
خلاصه میشوی،
در رنگ چشمانت
یا طرح اندامت.
فراموش میشوی،
در حجم روزهایش
یا سردی دستانش.
اما
زنده میمانی ،
بی لمس دستانش
یا
عشقبازی با نگاهش.

از تو مینویسم،
تمام سال
تنها یک فصل میشود؛
بهاری که
شکوفه لبانت
به بوسه، باز شد.