من و دیگران| صفحه‌ی اصلی |افاضات

بايگانی مطالب: واگویه

June 19, 2007

دستهایم که پرازخستگی است...

دیروز
ـ هنوز تابستان نیامده٬ ولی آفتاب داغش هست٬ می‌سوزاند و می‌سوازند٬ صورتم که هیچ٬ دستهایم بیشتر سوخته‌اند٬ ناخن بلند و لاک زده به انگشتان سوخته شده نمی‌آید٬ مثل رنگ من به رنگ تو٬ مثل تو به من...
این روزها دستهایم را دوست ندارم.

امروز
ـ امسال هوا گرمتر شده٬ این را برگهای خشک گلدان پشت پنجره می‌گویند٬ تابستان هنوز نیامده٬ ولی آفتابش چرا٬ هنوز هم می‌سوازند٬ بیشتر از دیروز٬ بیشتر از هر سال... دستهایم امسال هم سوخته٬ شاید بیشتر از دیروز٬ سوختنش دیگر مهم نیست٬ رنگ سوخته‌اش را دوست دارم٬ به رنگ توست٬ به رنگ امروز.

دیروز و امروز:
هنوز هم ساکتم٬ کم حرف می‌زنم و بیشتر می‌خندم٬ خاصه روزهایی که بی‌‌شکلند٬ سکوتم را به دل نگیر٬ برای زنده ماندن گاهی باید سکوت کنی و رخ بپوشانی.

 دیروز: یزد ـ  ۳۱ خرداد ۱۳۸۳٬

امروز: اصفهان ـ ۲۹ خرداد٬ ۱۳۸۶ 

.

July 15, 2007

فقط برای ثبت لحظه...

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم

:

پ.ن: کم که نه٬ هر روز کم کم می‌خوریم!

July 20, 2007

واگویه ۴

آدمهای درون تلویزیون ساکن نایستاده اند٬ گاهی نیمه‌ی راست بدنشان پیچ می‌خورد٬ گاهی نیمه‌ی چپ... صدای بلندی مدام می‌خواند dance for live و آدمهای درون قاب تلویزیون پیچ و تاب بدنشان بیشتر می‌شود٬ بیشتر و بیشتر...
من اما ایستاده‌ام٬ ساکن و ساکت. شاید صدای موسیقی زندگی را نمی‌شنوم٬ شاید هم ریتم موسیقی زندگی٬ من را به رقص نمی‌آورد...
باید رقص کردن بیاموزم٬ با هر ریتمی از این ساز صد زنگ و گاه بد آهنگ زندگی...

November 10, 2007

آخ اگه بارون بزنه...

بارانی که نمی بارد...
اشکی گوشه‌ي چشم هم نمی‌نشیند...
پاییز غم انگیزی ست.

November 17, 2007

مثل من، مثل تو!

وقتی یه چیزی خیلی بزرگ بشه، دیگه نمیشه قایمش کرد...
مثل تنهایی من،
مثل دوست داشتن تو!

December 15, 2007

واگویه 5!

ز غم تو زار زارم، هله تا تو شاد باشی؛
صنما در انتظارم، هله تا تو شاد باشی.

تو مرا چو خسته بینی، نظر خجسته بینی؛
دل و جان به غم سپارم، هله تا تو شاد باشی.

ز غم دل ام چه شادی، به جفا چه اوستادی؛
دم شاد برنیارم، هله تا تو شاد باشی.

صنما چو تیغ دشنه، تو به خون بنده تشنه؛
ز دو دیده خون ببارم، هله تا تو شاد باشی...

ز تو بخت و جاه دارم، دل تو نگاه دارم؛
صنما بر این قرارم، هله تا تو شاد باشی.

تویی جان این زمانه، تو نشسته پر بهانه؛
ز زمانه بر کنارم، هله تا تو شاد باشی.

تن و نفس تا نمیرد، دل و جان صفا نگیرد؛
همه این شده است کارم، هله تا تو شاد باشی..."


این غزل حضرت "مولانا" هم دوست داشتنی‌ست هم خاطره انگیز...از دیشب تا الان هزار‌باره زمزمه‌اش کرده ام.

December 26, 2007

آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟

قلب تو که، هیچ
چشمهای من هم
از باریدن
خسته‌اند!

پ.ن: عنوان مطلب وام گرفته از قسمتی از شعر ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد فروغ فرخزاد.

January 20, 2008

واگویه ۶

بهترین حالت بودنم و ارتباط با دنیای اطرافم در یک جمله خلاصه می‌شود:

قرار دادن خودم در حاشیه‌ی زندگی و آنچه می‌گذرد...

شاید نوعی تمرین خرق عادت و بریدن از تعلقات و وابستگی‌ها باشد، شاید تمرین عادت نکردن است به آنچه امروز هست و شاید فردا نباشد یا اصلا کنار کشیدن عمدی‌است از بازی دیگران.
اما هر چه اسم بگیرد و با همه‌ی امنیتی که  این حاشیه زندگی نصیبم می‌کند ولی باز آزارم می‌دهد این تماشاچی بودن صرف ِ بازیِ دیگران...

February 6, 2008

...!

برای آدمهای دوران پیری عمرم نگرانم... همنشینی با زنی که از دوران جوانی‌اش خاطره‌ایی جز سکوت ندارد!

February 25, 2008

سودای تلخ!

بسیار خسته ام .
امروز فهمیدم دیگر وقتش است .
باید از همه بُرید ...

پ.ن: وقت خوبی برای بلند فکر کردن و نوشتن نیست، بگذار تا باد بیاد، بوزد و ببرد...

March 2, 2008

بر قانون خویش!

امروز و پیشترها را که پیش هم می‌گذارم و مقایسه می‌کنم اختلاف رفتاری نسبتا عمیقی در رفتارم می‌بینم. روزهایی در زندگی‌ام بوده‌اند که نگرانی در مورد غیبت دوستانم یا مشکلات زندگی روزمره‌شان آنچنان بی‌تابم می‌کرد که گاه گذار روزهای زندگی خودم فراموشم می‌شد، هر چند همیشه این نگرانی از سوی اطرافیانم به مهربانی تعبیر می‌شد ولی امروز، خودم این نگرانی را مهربانی نمی‌دانم و سعی می‌کنم کمتر پی‌گیر نگرانی‌هایی از این دست باشم.
تعبیر این تغییر حالت و رفتار نسبت به دیگران هنوز برای خودم هم روشن و واضح نیست ولی می‌دانم در پس این رفتار ، بی‌تفاوتی نسبت به سرنوشت دیگران ننهفته است و چه بسا تمرینی باشد برای مثبت اندیشی به جریان زندگی!
هر چند وجود استثنا برای نگران شدن را انکار هم نمی‌کنم!

April 8, 2008

برای تقسیم لحظه!

امواج  رادیویی چند دقیقه ایی به‌روی فرکانسی که خودش را رادیو ۲۴ ساعته آ ـ اف ام ـ لس آنجلس معرفی می‌کند، متوقف می‌شود. این آواز و نوای شبانه همراه با صدای باران عجیب به دل می‌نشیند.

شبي که آواز ني تو شنيدم
چو آهوي تشنه پی تو دويدم
دوان دوان تا لب چشمه رسيدم
نشانه‌اي از ني و نغمه نديدم
:
:

بشنوید.

خواننده : حسين قوامي
آهنگساز: مهندس امير همايون خرّم
دستگاه: همایون
شاعر: هوشنگ ابتهاج

May 6, 2008

سفرنامه

چهارشنبه (صبح) :
شوق رفتن در دل غوغایی به پا کرده، غوغایی خاموش. دلیل خاموشی‌اش شاید قدم زدن در مرز بی تفاوتی است، مرزی که مدتهاست دوستش دارم.

چهارشنبه (شب):
حالا دور شده ام. فقط به اندازه چهارصد و اندی کیلومتر. در این شهر جایی برای ما نیست! مهجورماندگی آرامگاه کوروش را با هیاهوی این روزهای شهر مقایسه می‌کنم، چه هیاهوی کاذبی!

پنجشنبه(صبح):
موزه‌ی عکس ارگ کریمخانی و مجموعه نارنجستان قوام به اندازه تمام تاریخ ایران حرف برای گفتن دارد، برای ثبت لحظه‌ها به حافظه دوربین عکاسی پناه می‌برم، لحظه‌ها وصف ناشدنی‌اند!

 پنجشنبه(شب):
- باز هم به شیخ اجل جفا شده، این‌بار نه برای آوازه بخشیدن به غزل‌ها ی نابش بلکه در آراستن آرامگاهش!
- شب حافظ حال دیگری است، دیوان غزلیاتش را به رسم عادت و به نیت دو دوست باز می‌کنم، کاش حال‌‌شان مثال فال‌شان باشد! چه نیکو فالی...کاش خودشان هم در کنارم بودند.
- بی‌سلیقه‌ایی در فضای حافظیه  بی‌داد می‌کند! موسیقی در حال پخش غزلی است از سعدی با آواز شجریان!

جمعه(صبح):
-سروهای باغ ارم را تا نبینی معنای "سروچمان" را نمی‌‌فهمی. صدای سیما بینا و آوازهای محلی‌اش فضا را آنقدر دل‌انگیز کرده که چهار ساعت تمام در باغ می‌مانی.

جمعه(شب):
- دیدار با رفیق گرمابه و گلستان عهد شباب! :)
- یک اشتباه کافی‌ست تا تمام حافظه دوربین عکاسی‌ات را یکباره از بین ببری! تمام لحظه‌های ثبت شده در یک آن نیست می شوند!

شنبه(صبح):
- خاطرمان هنوز از ‌غفلت دیشب مکدر است!
- عظمت  پرسپولیس را که نگاه می‌کنی گفته هگل پیش چشمانت جان می‌گیرد، که تاریخ به ما می‌آموزد که از تاریخ هیچ نیاموخته‌ایم!

شنبه(عصر):
سفر به تاریخ و زیبایی‌ها و شلوغی‌های شیراز تمام می‌شود. سند و تصویر زیادی برای مرور سفر باقی نمانده ولی می‌دانم که خاطره‌اش از ذهن پاک نمی‌شود. ( تا زمانی که اسیر بیماری فراموشی نشوم!)

May 11, 2008

عنوان ندارد!

در وبگردی روزانه امروز گذارم به سایت حالا مهجور ارکات افتاد، صفحه اصلی سایت به مناسبت روز مادر(البته از نوع فرنگی‌اش) به این نقش آراسته شده بود، خاطرات نقاشی‌های دوران کودکی و انتظار برای پخش نقاشی‌های ارسالی در برنامه کودک برایم دوباره زنده شد، نقش آدمکهایی با چشمانی درشت که چشمهایشان گاهی از صورتشان هم بیرون می‌زد، نقاشی‌هایی که هیچ وقت بر صفحه تلویزیون ظاهر نشدند.

May 16, 2008

خیانت!

و کل ماجرا به همين سادگی است که می‌گويم:
حکايتی در ما هست
که برای گفتن‌اش به اين‌جا آمده‌ايم
آن وقت
باران را بر ما نازل می‌کنند
تا غروب‌های ما غم‌انگيزتر شود
و باد را بر گندم‌زاران
و کوه را سنگ به سنگ
و بر لبان رودخانه‌ها
هجاهايی از جهان‌هايی که پيش از اين در آن‌ها زيسته‌ايم
و از همه بدتر
ماه را
در آسمانی که اين‌همه وسعت دارد
تنها گذاشته‌اند که ما را به گريه بياندازند

با اين‌همه
اين‌ها همه
پس‌زمينه‌ی آن حکايتی‌ست که بايد به ياد بياوريم
اما
نمی‌آوريم.

شعرهای جمهوری- حافظ موسوی

*مطمئنن خیانت می‌کنم، به تمام لحظات شاد و کوتاهی که نمی‌نویسم‌شان و به نوشتن...

May 29, 2008

یا سخن دانسته گو ...

زبان سرچشمه‌ي سوء تفاهم بوده و هست. خواستم چیزی نگویم، لحظه‌ها را به حال خود رهایشان کنم تا باد بیاید و بوزد در میان لحظه‌ها و کلمات و  با خود ببرد همه‌ی چرکی این کلمه‌های اندوه و مصیبت‌بار را؛ دل اما کاری دگر کرد، بیهوده رج زدم این واژه‌های گنگ را...
بگذار گاهی چیزی نگویم، بگذار گاه معنای واژه در لحظه هضم شود تا به افسوس آنچه رفت سوگوار نباشم...

June 20, 2008

ت مثل تو، ت مثل تابستان

حالا فقط آفتاب بی‌‌رحم تابستان است و ظهرهای بلند و کش‌دار و خمیازه‌هایی طولانی و کوچه‌های خلوت.
تابستان یعنی انتظار؛ انتظار برای خنکای نیمه شبی یا گم شدن در کوچه‌ایی.

Powered by
Movable Type 3.31